علامه شیخ محمد رضا جعفری (رحمه الله علیه) در یکی از جلسات درس خود به یکی از شبهاتی پیرامون حدیث غدیر پاسخ داده اند که اصل بحث ایشان را از نظر می گذرانیم:

مرحوم جعفری در این جلسه بیان داشتند:

 

يكي ديگر از احاديثي كه براي اثبات خلافت بلافصل براي اميرالمؤمنين علیه السلام  استفاده مي‌شود حديث غدير مي‌باشد. اين حديث كه در سال دهم از هجرت و در آخرين حج پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم كه به حجة الوداع شهرت يافته در ضمن خطبه‌اي طولاني از پيامبر گرامي اسلام صادر شده است.

ايشان در بازگشت از مراسم حج روز هجدهم ذي الحجه به مكاني به نام غدير رسيدند در اين مكان كه نقطه جدايي قافله‌ها از يكديگر بود پيامبر گرامي اسلام دستور توقف دادند و فرمودند تا منبري از جهاز برايشان درست كنند. جمعيت انبوهي كه در آن سال همراه پيامبر در حج شركت كرده بودند يقين كردند كه خبري مهم بايد در ميان باشد كه پيامبر به آنها در اين بيابان دستور توقف داده است. همه گوش به خطبة پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم مي‌دادند. ايشان بعد از خطبه‌اي نسبتاً طولاني رو به مردم كرده و فرمودند:

ايها الناس الست اولى بكم من انفسكم؟ قالوا بلى يا رسول الله. قال اللهم اشهد وكفى بك شاهداً على العباد. فقال من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله.

بعد از آن مردم يكي يكي جلو آمدند و اين مقام را به اميرالمؤمنين علیه السلام  تبريك گفتند.

اين حديث به لحاظ سند متواتر مسلم است و آنچنانكه علامه اميني در الغدير ذكر كرده 110 نفر از صحابي و 85 نفر از تابعين اين حديث را نقل كرده‌اند.

دربارة حديث غدير كتابهاي زيادي نيز نوشته شده كه مي‌توان از آن جمله به دو جلد كتاب ابن جرير طبري ـ صاحب كتاب تاريخ الرسل والملوك ـ اشاره كرد كه دربارة حديث غدير نوشته است. ـ البته الآن در دسترس نيست. ـ

 

نظر ابن كثير

اشكالي كه خيلي از بزرگان اهل سنت بر حديث غدير كرده‌اند، اين است كه اين حديث صحيح است اما مربوط به واقعة خاصي بوده است. ابن تيميه نيز آورده كه نزاعي بين زيد بن حارثه و اميرالمؤمينن صورت گرفته بوده و پيامبر اين حديث را فرموده‌اند. اين كلام كلامي است كه ابن كثير نيز به آن اشاره دارد. ايشان كه مذهبش شافعي است و در مسلك از ابن تيميه تبعيت مي‌كند و به او اخلاص زيادي دارد مدعايي دارد كه آن را از روي سيره اش نقل مي‌كنيم.

ايشان در سيره خود برخلاف مسلك سيره‌نويسان كه بين حجة الوداع تا ابتداي مرض رسول الله  صلی الله علیه و آله و سلم را چشم پوشي مي‌كنند اين داستان را در سيره خود با تفسير خاص خودش از حديث نقل كرده است . كلام ابن كثير را نقل مي‌كنيم و آن را مورد بررسي قرار مي‌دهيم و در اين بررسي مقداري حديث كه به لحاظ سندي مشكلي ندارد و هر كدام حديث غديري است در يك سطح خاص بيان خواهيم كرد.

ابن كثير در جزء چهارم سيره‌اش صفحة 414 به صورت مفصل این داستان را نقل کرده است که خلاصه کلام ابن کثیر این است:

آقا اميرالمؤمنين در حجة الودع در مدينه تشريف نداشتند و به امر خاتم الانبياء به يمن رفته بودند و از يمن به سوي مكه رفته و در آنجا به حضرت ملحق شدند. داستانهايي در آن سفر براي ايشان واقع شد كه آقاي ابن كثير مي‌خواهد بگويد اصل اول و آخر حديث غدير مربوط به آن قضاياست. آنهايي كه با حضرت بودند و عدالت او را مي‌ديدند حمل بر تعدي و ظلم و سختگيري و بخل‌ورزي كردند . براي همين پيامبر در روز يكشنبه هجدهم ذي الحجه قبل از متفرق شدن مردم صحبت كردند و از حضرت امير دفاع كردند. ابوجعفر محمد بن جرير طبري نيز دو جلد كتاب جمع كرد و هر چه روايات در اين باب بوده جمع كرده ـ دليل بر پاكي ابن جرير!! اينكه يك دانه از اين روايات را نه در تاريخش و نه در تفسيرش نياورده كه يا بخاطر سياست رسمي دولت بوده كه اجازه نمي‌دادند يا اينكه اين كتاب را به عناد و لجاجت با حنابله نوشته‌اند نه اينكه حقي را ظاهر كند ـ عادت محدثين اين است كه هر چه در اين باب حديث برايشان نقل شده نقل مي‌كنند و ابن عساكر هم در احوالات حضرت امير شايد نود تا صد حديث دربارة غدير خم دارد كه زيادي از طرقش صحيح است و خطبه‌اش هم مفصل است و خود اين آقاي ابن كثير هم معلوم مي‌شود كه خطبه‌اش مفصل بوده است. شيعه بهره‌اي در اين احاديث ندارد و نه جاي تمسك به اينهاست و نه جاي اينكه اين احاديث دليلي براي آنها باشد بخاطر آنچه كه بيان كرديم ـ بيان كردنش نقل احاديث است كه اشاره بر اعتراض و ناراحتي عده‌اي از مولا اميرالمومنين در سفر يمن دارد ـ

محمد بن اسحاق در سياق حجة الوداع مي‌گويد از يزيد بن طلحه كه نقل مي‌كند چون علي از يمن به سوي حضرت حركت كرد فردي را جانشين خود گذاشت اين فرد در نبود حضرت امير لباسهايي را كه از يمن به غنيمت مي‌آوردند بين افراد پخش كرد و چون نزديك قافله شدند لباسها را پوشيدند حضرت امير وقتي اينها را ديد فرمود اينها را از تن خود در بياوريد قبل از آنكه به خدمت پيامبر برسيد والا ايشان ناراحت مي‌شوند. اين داستان قبل از غدير خم اتفاق افتاده است.

ابن اسحاق مي‌گويد فلاني از زينب بنت كعب كه او از ابي سعيد خدري نقل مي‌كند مردم از علي پيش پيامبر شكايت كردند. پيامبر فرمود او صلابتش در راه خدا بيش از آن مقداري است كه كسي شكايت او را بكند ـ البته اين خطبه در مكه بوده و ربطي به غدير خم ندارد ـ اين حديث و داستان را احمد از بريدة بن الحصيب انصاري نقل مي‌كند كه مي‌گويد: در غزوه يمن از علي بي‌احترامي ديدم هنگامي كه خدمت پيامبر رسيدم نسبت به علي بد‌گويي كردم. حضرت فرمودند يا بريده من اولي به مؤمنين از خودشان نيستم؟ گفتم: چرا يا رسول الله. پس فرمودند: من كنت مولاه فهذا علي مولاه.

وهمچنين نسائي اين را روايت مي‌كند از ابي‌داود و اينها اسنادشان خوب و قوي و رجالشان هم صحيح است.

و نسائي روايت كرده در سخنش از محمد بن مثني از فلان از زيد بن ارقم كه مي‌گويد: پيامبر در راه بازگشت از حجة الوداع زير درختي نشستند و فرمودند مثل اينكه مرگم نزديك شده و حضرت حق دعوتم مي‌كند و پاسخ حضرت حق را مي‌گويم. پس حديث ثقلين را فرمودند وفرمودند: من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. زيد مي‌گويد هيچ كس آنجا نبود مگر اينكه اين را به چشم خود ديد و يا به گوش خود فرمايش حضرت را شنيد.

استاد ما ابوعبدالله ذهبي ـ صاحب تفسير و تاريخ كه معروف به نصب و عداوت است ـ مي‌گويد اين حديث صحيح است.

 

جواب:

 ايشان آمده و داستان قبل مكه را نقل كرده و گفته حديث غدير دنبالة همان قصه است!

در پاسخ به ابن كثير بايد گفت: اين داستان كه ابن كثير نقل كرده قبل از داستان غدير خم اتفاق افتاده و ربطي بين اين دو نيست.

معناي ولي در اين حديث اطاعت مطلق است نه خصوص خلافت اگر هم كسي گفت اين حديث دلالت بر خلافت دارد دلالت دارد بر يك مقامي كه يكي از شئونش خلافت بر مؤمنين است.

اما اينكه پيامبر مي فرمايد: الست اولي بكم؟ يعني اگر اين ولايت جنبة عملي داشته باشد يعني من مصلحت شما را در نظر مي‌گيرم. و اگر اين فراز را به اين معنا گرفتيم بايد من كنت مولاه را نيز به همين معنا گرفته و بگوئيم كه اين فراز نيز جنبة عملي دارد تا بتوان آن را مقدمة اين فراز گرفت والا اگر يك مطلب خارجي بخواهد بيان كند كه هر مؤمني نسبت به مؤمن ديگر بايد اينجور باشد كه ولي همديگر هستند ولي جنبة عملي ندارد بدين صورت كه يكي بگويد و ديگري گوش بدهد اينگونه نيازي به مقدمه ندارد. پس اين ... بر فرضي كه گفتيم مقدمه هست به اين معناست يعني به معناي محبت خاتم انبياء نسبت به مسلمانها حسن نظر خاتم انبياء نسبت به مسلمانها و درك مصالح و مفاسد آنها است و اگر به اين معنا باشد بايد جنبه عملي داشته باشد لذا معناي من كنت مولاه يعني اي كسي كه گوش به سخن من مي‌دهي بدان كه من مصلحتت را ديدم و مي‌گويم بايد به علي نيز گوش فرا دهي والا يك امري كه جنبة عملي نداشته باشد با اين مقدمه لغو است.

به تعبير ديگر: جنبه‌هاي عملي است كه گاهي بر طبق صلاح و يا طبق فساد انسانهاست والا حقايق خارجي كه با انسان تماسي ندارند ولذا اگر اين مقدمه را به معناي الاشراف والرحمه در نظر گرفتيم بايد بعدي را جوري معنا كنيم كه جنبة عملي داشته باشد در او اطاعت باشد و اين شد همان معنايي مي‌شود كه مي‌خواهيم به من كنت مولاه بدهيم و معناي ديگري نيست.

يبين ذلك ان ظاهر اللفظ يقتضى انه (عليه السلام) اولى بهم في امر يشاء كون فيه وذلك لايليق بالامامه ويليق بمقتضى النبوة.

ظاهر اين لفظ اين را مي‌خواهد آشكار كند كه پيامبر مي‌فرمايد من در يك چيزي با شما شريك هستم اما سزاوارتر از خودتان به آن هستم و آن اينكه هر وقت كاري انجام مي‌دهم گاهي به ارادة خود و گاهي ارادة آقا انجام مي‌دهم. پس در كار من ارادة من و ارادة آقا باهم شريك هستند و اگر آقا گفت من در آني كه من و تو با هم شريك هستيم از تو سزاوارترم يعني اراده‌ات بر طبق ميل من است اين جمله صحيح نيست مگر اين حالت در عموم مردم باشد.

پس نبوت است كه اقتضاء مي‌كند نبي در آنچه كه او و مردم در آن شريك هستند در او اولي باشد اين را منهاي نبوت براي حضرت امير ثابت كرده است.

لانه عليه السلام الشرع الذى بقيامهم به يصلون الى درجة الثواب فيكون البيان من قبله والقيام به من قبلهم لكنهم لمالم يقوموا الا ببيانه «صلوات الله عليه» كانت منزلة في ذلك ابلغ فصلح ان يكون اولى.

پس اين مقتضاي نبوت است كه آن را براي حضرت امير ثابت كرده است نه خلافت و امامت و نبوت را بلكه آنچه مقتضاي نبوت و لازم نبوت است تعدي داده از يك نبي به غير نبي.

وكذلك متى اريد بذلك الرأس والاشفاع وحسن النظر لانه فيما رجع الى الدين الذين هو احسن نظراً لامته منهم لانفسهم.

معناي اشفاع و حسن نظر چيست؟ مي‌گويد اين برمي‌گردد به اينكه خاتم انبياء نسبت به امت از خود امت مسائلشان را بهتر درك مي‌كند صلاح و فساد آنها را بهتر درك مي‌كند و اين اگر باشد بدين معناست كه پيامبر مي فرمايد اي كساني كه من نسبت به شما اينجور هستم كه بهتر از خودتان مصالح و مفاسدتان را درك مي‌كنم بدانند كه علي هم همين حالت را دارد.

ومتى حمل الامر على ماقالوا خالف المعنى

اگر مولا را حمل بر امامت و خلافت كرد، با اين معنا مخالف است.

ما مي‌گوئيم تو امامت عمر را مي‌بيني و مي‌گويي مخالف است. ما هم قبول داريم چون ما امامت عمر را براي علي ثابت نكرديم ما امامتي براي علي ثابت كرديم كه معنايش اين است كه همانطور كه پيامبر مصالح و مفاسد مردم را بهتر از خودشان درك مي‌كند پس علي نيز همانگونه است و يا اينكه همانطور كه شرع قائم به پيامبر است و هرچه او گفت بايد اطاعت شود همين معنا در علي نيز هست. بنابراين ايشان امامت را در دايره عمر مطالعه مي‌كند و مي‌گويد نمي‌شود معناي حديث اين باشد اما ما امامت را در دايرة گفتار خاتم الانبياء مطالعه مي‌كنيم و مي‌گوييم حد آن را بايد پيامبر بيان كند. و ايشان چون امامت را در دايرة عمر و ابوبكر و عثمان كه بعدش به معاويه و يزيد مي‌رسد مطالعه مي‌كند و مي‌گويد نمي‌شود اين جهت در خاتم انبياء باشد يا مدلول اين حديث باشد.

فان قال قد دخل في ذلك حينما ذكرتموه وجوب الطاعة وذلك يصحح الواقع قيل وانه وان كان كذلك فليس هوالمقصود وان كان تابعاً.

اگر اين ... يك جزئش وجوب طاعت هست پس تصحيح مي‌كند آنچه ما گفتيم كه مولا به معناي خليفه و امامت است. گفته شده ما هم قبول داريم يكي از شئونش وجوب اطاعت است ولي اين مقصود نيست بلكه مقصود چيز ديگري است.

ما هم مي‌گوئيم اين جمله درست است و مقصود اين است كه مقامي را كه من دارم نسبت به شما علي هم دارد ولازمه او وجوب اطاعت است.

وانما قدحنا بما ذكرنا في قولكم لانكم جعلتموه المقصود.

ما اشكالي به شما كرديم چون شما گفتيد مقصود اولي وجوب الطاعه است ما مي‌گوئيم مقصود اولي نيست بلكه دنبالة مقصود است. مي‌گوئيم شما خيلي اشتباه فرموديد ما هم مقصود اولي نگفتيم بلكه گفتيم مقصود اولي يك معنايي است كه وجود اطاعت مطلق لازمة اوست.

وعلى هذا الوجه لانطلق في الرسول الا انّه امام على ما نقوله بامام الزمان وانما نطلق ذلك بمعنى ... لانّ الامام عباره عن امور مخصوصه لازياده فيها ولانقصان ولاتبعى وان كان النبى يقوم بما يقوم به الامام فلايوصف بذلك على الوجه الذى ذكرناه كما لايوصف بانّه امير وحاكم وان كان يقوم به جميعهم وليس يمتنع بالله ان يصيب المعنى من المعانى... واذا كان داخلاً في غيره لم يقع الاسم عليه وهذا كثير في السماء.

اين مي‌گويد ما قبول داريم كه امام يك معنايي دارد كه لازمه‌اش در نبي به طريق اولي است اما چون امام جنبة محدود دارد و امور عامه نيست اطاعتش هم در يك حدّ خاصي است ما اين اطاعت اينها را در نبي هم مي‌گوئيم اما چون نبي وجوب اطاعتش اتباع دارد لذا كلمة امام بر او اطلاق نمي‌كنند. مانند حاكم است كه حاكم يك وجوب اطاعت در محدود دارد كه اين وجوب اطاعت در نبي هست اما چون به اين حجم اتباع دارد لذا به او حاكم نمي‌گوئيم.

ما مي‌گوئيم امامتي كه براي علي ثابت شده به همان اتساعي است كه در رسول هست نه به آن محدوديتي كه تو در عمر ديدي! ولذا محدوديتي كه در عمر مي‌بيني به نبي اطلاق نمي‌شود و ما آن امامت را به آن اتساعش هماني است كه در نبي هست منهاي اينكه قرآن مجيد هم در انبياء صفت امام را بر آنها اطلاق مي‌كند ـ كه آن دليل قرآني است و ايشان فعلاً آنقدر حسبنا كتاب اللهي نيست ـ منهاي اين به اعتراف خود ايشان كه وجوب اطاعت را يكي از شئون امامت و نبوت دانسته نه مدلولي ابتدائي آن ما هم مي‌گوئيم يكي از شئون است و تابع است مقصودِ اصلي نيست و با اين جمله انچه را كه شيعه معتقد است آقاي قاضي عبدالجبار نيز ملتزم شده است.

واذا لم يصح ان يقال بقوله اولى بكم بانفسكم الامامة فقد بطل مدعاه.

سؤالي كه مطرح است اينكه به چه چيزي بطل مدعاه؟ آيا مدعاي شيعه باطل شده كه گفتند اين معنايي است كه سعه‌اش در خاتم انبياء هست و لازمة نبوت است و اين لازم را از ملزوم كه نبوت باشد جدا مي‌كند ـ توسعه مي‌دهد ـ خاتم انبياء در حضرت امير كه لازمة آن معنا در خاتم انبياء وجوب اطاعت مطلق است و همين لازمه هم در حضرت امير ثابت مي‌شود. اين مدعاي شيعه هست و نه چيزي خلاف مدعاي شيعه تا مدعايشان باطل شده باشد.