علي رضوي:

هنوز دههٴ دوم عمر را به پايان نرسانده بودم كه دست نيكوي تقدير حق جلّ جلاله من و دوستاني چند را با خانه‌اي آشنا كرد در محلّتي نيك‌نام (اسم خيابان بود؛ نه وصفش!). درِ چوبي فرسوده‌اي در كوچه‌ٴ اتّحاد با قامت مردي آشنا بود كه به زودي، او را شناختيم

 

علي رضوي

بِسْمِ اللهِ أرْحَمِ الرَّاحِمين

وَصَلَوَاتُه عَليٰ رَسُولِهِ الْكَريم وَإبْنَتِهِ الصّدّيقَة وَخُلَفَائِهِ المَعْصُومينَ
مِنْ أوّلِهِم سَيِّدَنَا أميرِالْمُؤْمِنين ... إلي خَاتَمِهِم مَوْلانَا بَقيَّةَ اللهَ في الأرَضين
عَجَّل اللهَ تَعاليٰ فَرَجَهُ و فَرَجَهُمْ وَفَرَجَنَا بِهِم أجْمَعين

أعلِمتَ مَن حمَلوا علَي الأعوادِ؟        أرأيت كيف خَبا ضياءُ النّادي؟
جَبلٌ هوي لو خرّ في البحر اغتَدي        مِن وَقْعه متَتابعُ الإزباد
ما كنتُ أعلم قبلَ حطِّك في الثَّري        أنَّ الثَّري يعلو علي الأطواد!

كاروان شهيد رفت از پيش        زانِ ما رفته گير و مي‌انديش
از شمار دو چشم، يك تن كم        وز شمار خرد، هزاران بيش 


هنوز دههٴ دوم عمر را به پايان نرسانده بودم كه دست نيكوي تقدير حق جلّ جلاله من و دوستاني چند را با خانه‌اي آشنا كرد در محلّتي نيك‌نام (اسم خيابان بود؛ نه وصفش!). درِ چوبي فرسوده‌اي در كوچه‌ٴ اتّحاد با قامت مردي آشنا بود كه به زودي، او را شناختيم (هر چند من در كودكي، در آن ديار حبيب ديده بودم‌اش)؛ استادي بزرگ، با آگاهي‌هاي عميق از دانش‌ها و با احاطه‌اي شگفت و حضور ذهني اعجاب‌آور:
حضرت حاج شيخ محمّد رضا جعفري اشكوري نجفي(قدّس الله تربته الزّكيّة)


استاد به گيله‌مردان اصيل قُراي صعب العبور كوهستاني اِشْكَوَر نَسَب مي‌رسانْد؛ امّا فرزند رشيد حوزهٴ كهن‌سال ولايت بود. به زادگاهش نجف اشرف عشق مي‌ورزيد و با ياد كرد نام امام شرافت‌بخش خفته در آن، حضرت وليّ الله الأعظم سلامه تعالي عليه، شانه‌هايش به گريه مي‌لرزيد. كوچه پس كوچه‌هاي آن فرهنگ شهر با همهٴ تنگي و ناتميزي عرَبانه و «عرَبانه»ها ... برايش آشنا و محبوب بود و زبان حال و قالش چنين:
وما حبُّ الدّيار شغَفْن قلبي        ولكن حبُّ مفن سكَن الدّيارا

چهارده بهار نگذرانده بود كه پدر عالي مقامش حاج شيخ نصر الله اشكوري را ـ كه از تبار دودمان چهار قرنه‌ٴ علم و فضيلت و درس آموختهٴ سيّد ابوالحسن اصفهاني و ميرزاي نائيني بود ـ  از دست داد؛ امّا مادر را ـ كه حدود 70 سال، در تلخ و شيرين زندگي با او زيست ـ تا آخرين روزها ... بر سر و ديده نهاد. پىر زال در تمهيد و برپايي مجالس پيوسته‌ٴ سوگ و سُرور خاندان وحي در كاشانهٴ محقّر ياد شده، حضور فعّال داشت و مويهٴ بلندش به گاه مصيبت‌خواني، از زير زمين زنانه، با گريهٴ مردان مي‌آميخت و گريستن‌شان مي‌آموخت. بر آن دامان و شير رحمت خداوندي ارزاني باشد!

مادر را كه مي‌ديدي، پرورش دو عالم سوخته‌دل را باور مي‌كردي؛ برادر كهتر استاد را مي‌گويم كه نيمه شب چهارم جُمادي الأولاي 1419 ناباورانه پر كشيد و حيرت زدگاني را به حسرت وا نهاد.
داغ برادر فرزنانه، حضرت علاّمه حاج شيخ محمّد صادق جعفري در پي ضربه‌هاي هولناك ديگري بود كه بر او وارد مي‌آمد و او، آن بزرگ‌مرد، اين بار اندوه را مردانه بر دوش كشيد، بي‌شكايت و آهي ... و هر چه غم داشت به دل فرو خورد. براي او فِقدان دو استاد بزرگ، زعيم حوزه حاج سيّد ابوالقاسم موسوي خويي در نجف اشرف و نابغهٴ فقه و اصول حاج آقا محمد روحاني قمي در قم و پيش از آن، مرگ مظلومانه و جان‌گداز دوست و هم‌درس سال‌هاي جواني سيد محمد باقر صدر به دست دژخيم روزگار در سياه‌چال بغداد ...  ديگر شاگردان و عزيزان و ياران ... همراه با مصيبت‌هاي ناگفتني دگر ... حوادث پي در پي طاقت‌شكني بود.
ماه رمَضاني، خود فرمود: امسال، آشكارا مي‌يابم كه توانم از سال گذشته به ده يك فرو كاسته است. و چنين بود تا واپسينِ عمر جسم رنج‌ها كشيده و سختي‌ها چشيده و فقر آشنايش سال‌هاي پاياني را يك به ده پيمود و پيري پذيرفت تا آخرين فروغ شمع حيات 80 ساله‌اش در پسينِ غدير عزيز ـ عيدي كه صادقانه بدان عشق مي‌ورزيد ـ خاموشي گرفت و روح بي‌قرارش، آرام زمان را درنورديد تا به آن بركهٴ جاويد بپيوندد و بيعتي ناشكن تازه كند.
ما ـ كه اين فرو خفتن تدريجي را در دو سه سال پاياني حضورش مي‌ديديم؛ امّا گفتي باور نمي‌خواستيم يا پذيرش نميهتوانستيم ـ ناگاه خود را يتيم يافتيم؛ يتيم علم و مهر و صداقت و صفا.
مولاي ما ... اي پيشواي پرده‌نشين! اي پدرتر از همه! اي غيبت گزين قرن‌ها غربت! به آستان امان تو شكْوه مي‌آريم ـ و إليك المشتكي! ـ اينك ... كجا جست وجو كنيم اين همه دانش و بي‌آلايشي و انديشه‌ورزي و ايمان و بي‌ريايي و كرامت و هوشمندي و شورآفريني و خلوص را ... كجا؟!
باري، سر خمّ ميْ سلامت؛ شكند اگر سبويي!

ما كم همّت بوديم؛ ولي او بي‌دريغ ... برخواند و آموخت و گفت و نوشت.

از ابتدايي‌‌ترين سطوح علمي، براي يك ـ دو شاگرد ... تا پيچيده‌ترين مفاهيم، در جمع كثير دانشجويان و فرهيختگان و عالمان.
اين‌جا منتقدانه تحليلِ سير مكاتب بشري غرب و شرق مي‌گفت و آن‌جا، بدايع قرآني عرضه مي‌كرد و گوهرهاي ناب از بحارِ انوار احاديث صيد مي‌كرد و به ارمغان ميهداد. ساعتي، حكمت‌ها و مواعظ و صِناعات ادبي نهج‌البلاغه را شرح مي‌داد و لختي ديگر، نظريّه‌اي در باب تاريخ قرون وسطاي اروبا بيان مي‌داشت.
هم به جنگ فكري با التقاط مي‌رفت و هم فريب و انتحال علمي را برنمي‌تافت.

معناي يك لغت را كه از او مي‌پرسيدي، با بازگردان هر چه دقيق‌تر آن به پارسي سره شواهد شعري مي‌آميخت (از معلّقات سبع و لاميّه‌ها و اُزريّه و هاشميّات و قصايد سيّد حيدر حلّي‌ها و شريف رضي‌‌ا و بوصيري‌ها ... و نيز پارسي سروده‌هاي ناصرِ خسرو ... تا ايرج الممالك و نثر سعدي و عبيد ... و حتّي آموزگار دوران صباوتش، شيخ مسي دبستاني رحمه الله) و با نِكات فقهي و عقيدتي و اخلاقي و حِكْمي و تاريخي ... چاشني مي‌كرد.
اگر از احكام عبادات جويا مي‌شدي، مي‌پنداشتي ساعتي پيش، نظريّات فقيهان بزرگ را، از شيخ مفيد تا بحرالعلوم و علاّمه و ابن ادريس و صاحب جواهر ... وارسيده است و به شيوهٴ همان بزرگان، خود نيز تازه‌اي بر آن افزوده دارد. آري، اجتهاد را در مكتب مي‌ديد، نه بر آن ... و به اصطلاحِ حوزوي، كلامش مبنايي بود، نه در مبنا!

در باب‌هاي فقه، از طهارت تا ديات، حرف‌ها داشت و به هيجان كه مي‌آمد، پرده بالا مي‌زد؛ امّا آن را دست‌آويز پرده‌دران كم ظرفيّت و نوگرايانِ از ريشه بريده نمي‌خواست. شور و هيجانش هم شگفت بود. برمي‌آشفت و سخت هم از جادّهٴ انصاف و حقّ امّا دور نمي‌افتاد. چه خشمههاي دوست‌داشتني‌اي ... همه آموزنده و از روي غيرت؛ مصداق «غضِبتَ لله» !
هر جا و در هر جمع مي‌نشست، بي‌درنگ محور جمع و نشست مي‌شد؛ با پاسخ‌هاي دقيق و به‌جا و همه جانبه و سيراب كننده به سؤالات گونه‌گون و با نقل خاطرات مستند و مورَّخ و پُرمحتوا و شيرين كه با حق‌گزاري از پيشينيان به ويژه نيكان و تعظيم و تبجيل حق‌داران و استادان همراه بود.
شگفتا كه د راوج خندهٴ حاضران، از مظلوميّت خوبان هستي كه ياد مي‌كرد، بي‌مُحابا در غم مي‌شد؛ تكان شانه‌هايش خيره‌ات مي‌كرد. آن‌گاه دانه‌هاي مرواريد را بر سيماي سپيدش مي‌ديدي و به هيبت و حرمت آن، سر به ادب فرو مي‌افكندي.

در مقام مشورت (و به تَذكار او، مَشُورت)، ناصحي امين بود؛ مشفقانه رأي مي‌گفت و راه مي‌نمود.
دلي هم‌درد و ياري مصلحت‌بين       كه استظهار هر اهل دلي بود

و گاهِ خاطره‌گويي، مفيد بودن آن را نيز لحاظ مي‌داشت؛ چندان كه از منقصت گفتن براي خويش هم اِبا نداشت (و اين جلوهٴ توحيد بود در او). مي‌فرمود:
در جواني، دوست طلبه‌ٴ ساده‌دلي را دست‌مايهٴ مزاح دوستانه قرار داده بوديم و نيش‌هاي بي‌كينهٴ شوخي حواله‌اش مي‌كرديم. يك بار، رفيق ناتوانمان گفت: من از عهدهٴ متلك‌هاي شما برنمي‌آيم، انتقام را، بر سر زن و فرزند عقده تهي مي‌كنم!

از اين غفلت، سخت پشيمان شدم و عهد كردم جز با حاضر جواب‌تر از خويش درنياويزم و مگر با توانا نستيزم تا نقيضه‌گويي‌مان انبساط روح آورد؛ نه آن كه دلي به عبث بشكند!
بسا كه در اين خاطرات، نقش اوّل داشت؛ ديدار و گفت و شنود با بزرگان علم و سياست و ادب و انديشه، مراجع بزرگي مانند سيّد محسن طباطبايي حكيم و سيّد محمود حسيني شاهرودي و سيّد احمد موسوي خوانساري(قدس الله أسرارهم) و چهره‌هايي چون ميرزا مهدي پويا دكتر فاضل جمالي و ملك خالد سعودي و مفتي كوردل  و ديدهٴ حجاز... امّا خودستايي و من محوري در اين گزارش‌ها استشمام نمي‌شد؛ همه را به فضل الهي وابسته مي‌خواند.

يك نشست او خطر ماركسيسم را از حوزهٴ شيعي در بلاد عربي دور كرد؛ در مناظره‌اي چند ساعته در لبنان، به مَصاف سه مدّعي بزرگ آن روز رفت؛ با حضور دوستش سيّد موسي صدر، عزيز ناپديد شدهٴ شيعه و در خانهٴ علاّمه شيخ محمّد جواد مغنيه، نويسندهٴ بزرگ جهان عرب. مورّخ فقيد و نامي معاصر استاد سيّد حسن امين عاملي اين حكايت او را گزارش مي‌كرد با تعظيم و ستايشي از وي ... و دريغا كه از ملك ادب، حكم‌گزاران همه رفتند!
گويا آن سه تن حسن مروّه و حسين عوّاضه و سرحان سرحان بودند.
سفرهايش به شبه جزيرهٴ عربستان و اندونزي و اروپا و مصر ... همه جا با معرّفي تشيّع به نخبگان و انديشمندان هر ديار قرين بود و در سفر و حضر، زبان گويا و رسمي و نمايندهٴ مورد تأييد مطلق مرجعيت و عالمان شيعي؛ چه در انحدار علمي و حضور ذهن و سرعت انتقال و بَلاغت بيان ... همتاي او نمي‌يافتند.
جان كوپر محقّق معاصر انگليسي ـ كه شرف اسلام و تشيّع يافت و پس از اين حيات، خود را يحيي ناميد ـ پس از چندي مصاحبت و تلمذ در كنار استاد، خود را در ديار خويش، به سربلندي، شاگرد او مي‌خواند؛ امّا نديديم كه حاج شيخ به اين اوهام ببالد؛ سهل است ... كه وقتي از استاد خواستند به ياري حوزهٴ قم بشتابد و بر مسند تدريس امامت بنشيند، صادقانه و فروتنانه گريست كه: من كجا و ياري دين خدا؟! آن‌گاه بي‌درنگ اين هجرت علمي را پذيرفت و بي‌دريغ كتاب‌خانهٴ نفيس خود را يك‌جا به بنياد فرهنگي خدمت‌گزار تقديم كرد؛ همراه با همهٴ دست‌نوشته‌ها و تحقيقات كم مانند يا بي‌نظير خود؛ پِژوهش‌هايي كه خوشبختانه كما بيش به تدريج به دست نشر سپرده شد و برخي از آنها زيور چاپ يافت. اين البتّه سال‌ها پس از انتشار آثار محقّقانهٴ استاد بود به زبان‌هاي عربي و بيگانه، عرضه شدهٴ مؤسسهٴ جهاني خدمات اسلامي و هزارهٴ شيخ مفيد و ...
سخنراني بديهه‌ٴ آن علاّمه در كنگرهٴ بزرگداشت چهاردهمين قرن غدير خم در لندن 1410 ـ كه پاسخگوي برخي القاآت نيز بود ـ مؤثّرترين خطابهٴ آن محفل علمي تلقّي گرديد. تعليقات جامعش بر كتاب‌هاي حديثي و تاريخي و تحق؛يقات مبسوطش در شاخه‌هاي گوناگون، به ويژه در علم كلام، گوشه‌اي از ميراث ماندگار اوست.

با اين كه در نقل اقوال بديع علمي، امانت‌دارانه سخن را به قائل نسبت مي‌داد، در راه‌گشايي بر بسياري از معاصران و هم‌گنان، منّت داشت. سرقت علمي را مي‌نكوهيد؛ امّا كسي را ممنون خويش نمي‌خواست ... سهل است؛ ترجيع كلامش در سپاس‌گزاري، با آهنگي كش‌دار و لبريز از صدق، چنين بود: ممنون شما!

در كار حق، با مداهنه و مجامله و مماشات و بده‌بستان با ابناي روزگار بيگانه بود؛ چارچوب فكري خود را از آغاز، براي كسان ترسيم مي‌كرد و پس آن‌گاه متواضعانه به گپ و گفت و ارائهٴ رأي مي‌نشست.
در باب پاسباني‌اش از حريم سنّتي سوگ داشت اهل بيت، به ويژه عاشوراي جاودان سالار شهيدان سخن نگفتن اولي؛ چه اين مشهود همگان بود. كمتر اهل دلي در تهران در اين چهل سال، به آن بزم محبّت ـ كه شاه و گدا در آن، يكسان بودند  ـ  پا نگذاشته بود؛ محفل غم‌هاي عاشقانه‌اي كه او خود استقبال كنندهٴ يكايك حاضران و بدرقه‌كن همهٴ ايشان و مدير داخلي و هم مسئوول بخت آن بود و شايد بيش از 10 سال، به اصرار مستمعان، گويندهٴ تواناي آن. نشستن او بر فراز منبر حسيني، تحوّلي محتوايي در آن آفريد و معياري شد براي سخن سنجان.

شگفت كه با همهٴ سنگيني بار ادارهٴ علمي و اجتماعي جمع انبوه، به زواياي امر نيز نظر داشت؛ حتّي حرمت و حق همسايگان را! به اين‌ها بايد افزود مراسم وففيات و مجالس پرشور و بلند محتواي شب‌هاي احيا را. خالصانه آيين نيايش مي‌آموخت و مي‌شد يافت فرق اين حال و هواي معنوي و عالمانه را با آن حال‌هاي پُر هوا و نواهاي كم محتواي اهل نغمه را! ... گرچه ايشان را نيز مشفقانه نصيحت مي‌فرمود؛ نه آن كه روشن‌فكر مابانه، به تيغ بي‌مهري بيازارد و براند.

باري، در وصف آن فرزند خلف تاريخ تشيّع و اقيانوس موّاج و ژرف علم ـ كه مدرسه‌اي بود سيّار و كتاب‌خانه‌اي متحرّك ـ قلم ناتوان است و دل بي‌شكيب و ناآرام.
بزرگان! عالمان! دوستان! ياران! فرزندان صلبي و معنوي استاد!

آن مربّي فقيد، با آن همه محروميّت نوجواني و جواني و كهولت ... قصيدهٴ بلند عمر خويش را در   29550 بيت سرود و اين‌چنين حَماسه آفريد.

اينكه ماييم و يادگار خاطرات او. تا بود، در حجاب معاصَرت نهان بود ... ذرّه ذرّه، اينك خود را باز مي‌يابيم. همه از آموخته‌ها بهره مي‌گيرند؛ ما از نياموختهٴ استاد بياموزيم! آري،
آن‌چه مي‌دانست ما را آموخت        غير يك نكته كه ناگفته نهاد
قدر استاد نكو دانستن        ـ حيف! ـ استاد به ما ياد نداد
او خود را در ميان نديد تا قدري براي خويش ببيند ... بياييم ما نيز «دوست» را ببينيم؛ نه خويش را در اين ميانه ! باشد كه از درسِ ناگفتهٴ او آموخته باشيم. با فرو گذاشتِ خودي، قطرهٴ وجودي‌مان را به درياي ابديّت ال الله برسانيم تا ... جاويد شويم ورنه ... فردا چو برگ گل، همه بر باد مي‌شويم!
كاش چون او بتوانيم سرود:

إذا مِتُّ فادفِنّى إلي جنب حيدرٍ        أبي شُبَّرٍ ـ أكرِم به! ـ و شبيرِ!

والسّلامُ علي حجّة المعبود و علي عباد الله الصّالحين و عليكم و رحمة الله و بركاته

20 ذي‌حجه
6 آذر 89