چکیده
درک اغلب دینمداران از ضرورت وجود حجت بر روی زمین آن است که، در نبود وی، زمین و اهل آن نابود میشود. هرچند این مطلب بهدرستی یکی از اساسیترین ابعاد این موضوع به شمار میرود، ولی این، تنها وجهی از وجوه گوناگون این موضوع است؛ در این میان، زوایای مهم دیگری نیز وجود دارند که غالباً مورد غفلت قرار میگیرند. جایگاه و اهمیت این موضوع، میطلبد که آن زوایا، شکافته شده و این موضوع از جوانب متفاوت، مورد توجه قرار گیرد تا بهتدریج به عقیدهای راسخ در میان دینمداران تبدیل شود. از اینرو امامان علیهمالسلام، موضوع اضطرار به حجتهای الهی را ضمن مجموعهای عظیم از روایات و در قالب وجوهی مختلف بیان فرمودهاند. ارائه چندین وجه برای این موضوع، علاوه بر تأثیر ژرف در ارتقای سطح معرفت مخاطبان نسبت به حجج الهی و عمقبخشیدن به آن، آثار دیگری را نیز در پی دارد. نوشتار پیشرو، با روشی توصیفی – تحلیلی این موضوع را در روایات کافی شریف و دیگر مصادر حدیثی کهن مورد کنکاش و جستجو قرار داده و با معرفی شش وجه و بُعد گوناگون برای موضوع اضطرار به حجت الهی، سعی دارد میزان اهتمام و تأکید اولیای دین علیهمالسلام به این موضوع را بیان کند.
نویسنده: سید احمد نقیزاده[1]
کلیدواژهها: اضطرار به حجت، سلسله حجتها، حجت ناطق، اسوه الهی، تفسیر دین، بقای زمین.
مقدمه
براساس آیه «استخلاف»[2] اراده خداوند بر وجود خلیفهای الهی بر روی زمین تعلق گرفته است. روایات وارده ذیل آیه،[3] علت این امر را، لزوم وجود مستمر[4] حجتی الهی بر بندگان بیان میکند؛ از اینروی وجود سلسلهای متصل از حجج پروردگار در میان بندگان امری ضروری است و به جهت تکرارپذیری آن، میتوان آن را از جمله قواعد و قوانین تغییرناپذیر حاکم بر عالم به حساب آورد. قرآن کریم از قوانین و قواعد اینچنینی، به سنت الهی تعبیر میکند.[5] بیشک این سنت و قاعده الهی، خالی از حکمت نیست و اهدافی را دنبال میکند که بخشی از آنها در مجامع حدیثی بیان شدهاند.
شیخ کلینی و علامه مجلسی هرکدام بابی را تحت عنوان «بَابُ الِاضْطِرَارِ إِلَى الْحُجَّة»[6] در کافی شریف و بحارالانوار به این امر اختصاص دادهاند و در آن، سخنان امامان علیهمالسلام در خصوص ابعاد احتیاج عالَم به حجت را بیان داشتهاند. با رجوع به این دو باب درمییابیم که امامان علیهمالسلام بهصورت کاملاً طراحیشده و هدفمند، ابعاد اضطرار به حجت پروردگار را ضمن وجوهی گوناگون نمایانده و توجه دیگران را بهسوی آن جلب کردهاند. ایشان این مسئله را گاه از جهت نیاز تکوینی زمین به وجود حجت و نابودی آن در نبود وی بیان فرمودهاند و گاه ضرورت وجود حجت برای بیان احکام را یادآور شدهاند و گاه به وجوه دیگر اشاره کردهاند.
اهمیت ارائه وجوه مختلف برای این موضوع از آنجهت است که اغلب دینمداران این ضرورت را تنها در یک بُعد – نابودی زمین و اهل آن در نبود حجت – میدانند؛ هرچند این مطلب بهحق، یکی از اصلیترین نیازها به وجود حجت است، ولی ضرورت وجود حجت زوایای مهم دیگری نیز دارد که غالباً مورد غفلت قرار میگیرد. فقدان این نوع نگرش به مبحث اضطرار به حجت و نقش سازنده آن در معرفتافزایی و شناخت حجج پروردگار، ضرورت تحقیق و بررسی این موضوع را لازم میسازد. لازم به ذکر است که مراد از وجوه اضطرار، ابعاد و جهاتی است که در کلام امامان علیهمالسلام برای ضرورت وجود حجتهای الهی بیان شده است. نکته دیگر اینکه، با توجه به اطلاقِ حجت الهی در لسان روایات بر تمامی انبیاء،[7] بهویژه نبی خاتم،[8] و اوصیای انبیاء،[9] مراد از حجت در این نوشتار نیز، تمامی این برگزیدگان الهی میباشد.
مقاله حاضر میکوشد تا با کنکاش در روایات ائمه اطهار علیهمالسلام و با تکیه به دلالتها و لوازم سخنان آن بزرگواران، وجوه و ابعاد اضطرار به حجتهای الهی را به دست آورده و حاصل آن را ضمن شش وجه ارائه کند.
۱- وجه اول: ضرورت وجود حجت برای بقای زمین
خداوند عزوجل از جمله اهداف آفرینش زمین، سکونت،[10] ایجاد بستری برای زندگی،[11] و استقرار و آرامش بر روی آن[12] را بیان فرموده است؛ البته تحقق این هدف، منوط به ضوابط و شرایطی است که از مهمترین آنها، وجود و بقای حجت الهی بر روی زمین است. این امر، خود وجهی از وجوه نیاز به حجت میباشد که در روایات متواتر، مورد توجه قرار گرفته است؛ مرحوم کلینی این روایات را ذیل بابی تحت عنوان «بَابُ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة»[13] گردآوری کرده است؛ صفار در بصائر الدرجات[14] و صدوق پدر در الامامة و التبصرة من الحیرة[15] نیز بابی را به این عنوان اختصاص دادهاند. دیگر مصادر روایی نیز به طور پراکنده به این روایات اشاره کردهاند.[16] گویا روایات مذکور از فقر ذاتی زمین و نیاز تکوینی آن به وجود حجت الهی حکایت دارند؛ یعنی به نظر میرسد ادامه حیات زمین بدون حجت، ناممکن خواهد بود.
تفاوت این وجه با پنج وجه دیگر اضطرار به حجت، این است که در این وجه، از نقطهنظر نیاز «زمین» به حجت، به موضوع نگریسته شده، درحالیکه وجوه دیگر، ناظر به ابعاد گوناگون نیاز بشر به حجت الهی میباشند. این نحوه اضطرار به حجت، به سه شکل در کلام امامان نمود یافته است:
۱-۱- وجود حجت، قانونی حاکم بر روی زمین
در دستهای از روایات متواتر،[17] لزوم وجود حجت بر روی زمین و نیاز به او، بهعنوان یکی از قوانین حاکم و غیرقابل تغییر مطرح شده است؛ عباراتی همچون «اللَّهُمَّ إِنَّهُ لَا بُدَّ لَكَ مِنْ حُجَجٍ فِي أَرْضِكَ»،[18] «مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلَّا وَ لِلَّهِ فِيهَا الْحُجَّة»،[19] «اللَّهُمَّ إِنَّكَ لَا تُخْلِي أَرْضَك»،[20] «إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَدَعِ الْأَرْضَ»، به روشنی از قانون و ارادهای الهی بر وجود حجتی بر روی زمین، حکایت دارد.[21]
نکته تأملبرانگیز اینکه، امامان معصوم در سخنان خود، از عبارات دربردارنده سوگند به ندرت استفاده میکنند و این قانون از موارد نادری است که ایشان بر آن قسم یاد کردهاند.[22] ائمه اطهار علیهمالسلام گاه مصداق عینی حجت را نیز معین کرده و سوگند یاد کردهاند که خودشان، حجت آن زمان میباشند.[23] به طور مسلم، غرض عمده از این نحوه بیان، رفع هرگونه شک و شبهه یا استبعاد از حتمیت این قاعده، و تبدیل آن به عقیدهای راسخ میان مردم میباشد.
در برخی روایات دربردارنده این قاعده، به جای کلمه حجت، واژه امام و یا عالم به کار رفته است؛ یعنی گاه قاعده مذکور در قالب ابدیت وجود امام بر روی زمین بیان شده است: «إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو إِلَّا وَ فِيهَا إِمَام»،[24] «مَا تَرَكَ اللَّهُ الْأَرْضَ… إِلَّا وَ فِيهَا إِمَام»؛[25] گاه در قالب وجود عالمی الهی مطرح شده است: «إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَدَعِ الْأَرْضَ بِغَيْرِ عَالِم»،[26] «فَإِنِّي لَنْ أَدَعَ الْأَرْضَ بِغَيْرِ عَالِم»،[27] «إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَبْقَى بِغَيْرِ عَالِم»[28] و مواردی مانند اینها،[29] و گاه با عباراتی نظیر «اللَّهُمَّ إِنَّكَ لَاتُخْلِي أَرْضَكَ مِنْ حُجَّةٍ لَك»[30] و «إِنَّ الْأَرْضَ لَاتَخْلُومِنْ حُجَّة»[31] از وجود حتمی حجت، سخن به میان آمده است.
این مضامین واحد که با سه لفظ امام، عالم و حجت بیان شدهاند، و قرائن همراهشان، نشان میدهند که مقصود از تمامی آنها، همان حجت الهی است؛ لکن از آنجا که هر حجتی از شأن پیشوایی و علم الهی برخوردار است، در مواردی، از حجت، به وسیله این دو شأن، یاد شده است؛ به عبارت دیگر، میتوان گفت رابطه منطقی میان این سه لفظ در روایات اضطرار، تساوی است. مؤید این سخن آن است که محدثین و دانشمندانی همچون مرحوم کلینی و صدوق پدر، همین معنا را برداشت کرده و تمامی این روایات را ذیل عنوان، «ان الارض لا تخلو من حجة» گردآوری کردهاند؛[32] بزرگانی همچون شیخ صدوق و حسن بن سلیمان حلی، مراد از امام در این روایات را جنس امام، یعنی پیشوای الهی دانستهاند.[33] بنابراین شواهد و قرائن مذکور حاکی از آن است که در این روایات، مراد از امام و عالم، همان حجت الهی است.
۲-۱- تأکید بر جنبه اتصال حجتهای روی زمین
مجموعهای از روایات، نیاز زمین به وجود حجت را با تأکید بر جنبه اتصال و پیوستگی حجتها مطرح کردهاند؛ بدین معنا که همواره حجتهای الهی، یکی پس از دیگری – «حُجَّة بَعْدَ حُجَّة»[34] روی زمین وجود داشتهاند و هریک، پس از انجام مأموریت خود، جایگاه خود را به دیگری سپردهاند. سخن از برقرار بودن اتصال حجتها از زمان حضرت آدم علیهالسلام[35] و تأکید بر رها نشدن زمین بدون امام و حجت الهی نیز، حاکی از وجود سلسله متصلِ حجتها بر روی زمین میباشد.[36]
چنین مضامینی این نتیجه را به دست میدهد که دوران فترت رسولان و انبیای الهی – مانند فاصله زمانی میان دوران حضرت عیسی علیهالسلام و بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله – هیچگاه به معنای فترت حجج الهی نبوده است؛ زیرا قانون وجود حجت و اتصال میان آنان، و نیز تصریح برخی روایات،[37] حکم میکند که در آن دوره نیز حجتها بر روی زمین وجود داشته باشند.[38] البته از عمومیت این قاعده، تنها چهل روز قبل از برپایی قیامت استثناء شده که علت آن، بسته شدن دربهای توبه و نزول عذاب الهی بر مردم آن دوران و برپایی قیامت بر آنان عنوان شده است.[39]
۳-۱- نبودِ حجت، موجب نابودی زمین و اهل آن
مجموعهای از روایات متواترِ اضطرار به حجت، با مضامینی مشابه،[40] جهتِ این اضطرار را نیاز حیاتی زمین دانستهاند و نبود حجت را موجب نابودی زمین[41] و زمینیان[42] بیان کردهاند. متلاطم شدن زمین مانند امواج دریا در نبود حجت، توصیفی در این خصوص است[43] که به سلب آرامش و استقرار زمین، و زیرورو شدن و نابودی آن اشاره دارد. گاه این امر با دقت بیشتری مطرح شده و نبود حجت الهی در طول یک روز[44] و یا ساعت[45] و یا حتی یک چشمبرهمزدن[46] موجب نابودی و دگرگونی زمین عنوان شده است. تعابیر مذکور به طور واضح، اوج نیاز زمین به حجت الهی را بیان کرده و نابودی زمین و اهل آن را، ضمن مجموعهای از روایات، از جهات اضطرار به حجت الهی معرفی کردهاند.
ممکن است این سؤال مطرح شود که اگر زمین بدین حد به وجود حجت نیازمند است، چرا با عروج حضرت عیسی و معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله _ که زمین از وجود حجت خالی گشته – نابود نشده است؟ پاسخ آن است که هرچند در اینگونه موارد، زمامدار امور و حجت فعلی بر روی زمین حاضر نبوده، لکن خلأ مذکور به واسطه وجود حجت جانشین – وصی حضرت عیسی و امیرمؤمنان علیهالسلام – تأمین شده و عدم نابودی زمین تضمین شده است.
بنابراین در این روایات، وجود متصل حجتها، به عنوان قانونی الهی مطرح شده و نبود ایشان موجب نابودی زمین و اهل آن دانسته شده است؛ این امر، خود یکی از وجوه اضطرار بشر به حجت الهی به شمار میآید.
۲- وجه دوم: ضرورت وجود حجت برای بیان دین و احکام آن
بیشک یکی از مهمترین نیازهای بشر برای رسیدن به سعادت اخروی، یادگیری معارف و احکام دین است. از اینرو امامان بر تحقق این امر بسیار تأکید فرمودند، تا جایی که سخن از تأدیب و تنبیه اصحاب جهت کسب احکام دین به میان آوردهاند.[47] این نوع تأکید، قطعاً از اهمیت این موضوع حکایت دارد. روشن است که میبایست متناسب با این نیاز حیاتی، معلمانی الهی برای تعلیم بشر بر روی زمین قرار داده شود؛[48] لزوم وجود این معلمان یکی از وجوه اضطرار به حجت است؛ خداوند از طریق حجج خویش، بشر را با معارف و امور دین آشنا میسازد.[49] در مجموعهای از روایات اضطرار به حجت، این نیاز بشر مطرح شده و برقی در کتاب محاسن، بابی با عنوان «باب لا تخلو الأرض من عالم» را به این مطلب اختصاص داده است.[50] با نگاهی به این روایات، میتوان گفت که این ضرورت، به دو گونه بیان شده است:
۱-۲- عالمی الهی، همواره بر روی زمین
برخی روایات از حضور همواره عالمی الهی روی زمین، از زمان پیدایش آن خبر میدهند.[51] از ویژگیهای ایشان این است که مردم به علم او نیازمندند، درحالیکه او از تمامی آنان بینیاز است.[52] از زمان حضرت آدم، این سلسله عالمان وجود داشته و هر کدام آنان، از دنیا نمیرفت تا اینکه عالمی مانند خویش را جایگزین سازد.[53] مرحوم برقی در محاسن، شش روایت دال بر این معنا را بیان کرده است.[54]
پیشتر بر اساس شواهد و قرائن بیان شد که منظور از «عالم» در این روایات، همان حجت الهی است؛ زیرا خداوند وی را حجت بر مردم قرار داده[55] و دلیل بر حجت بودنش، علم الهی او بیان شده است.[56] بر همین اساس، برقی روایاتی که در آنها از «عالِم» با لفظ «حجة» یاد شده و روایاتی که در آنها به لفظ «عالم» تصریح شده را در یک باب جمع کرده است؛[57] این امر نشان میدهد که ایشان نیز در اینگونه روایات، مراد از عالم را همان حجت الهی میدانسته است.
از مجموع هشت روایتی که مرحوم صفار در این معنا نقل کرده،[58] در سه روایت، از «عالم» با عبارتی همچون «رَجُلٌ مِنَّا يَعْرِفُ الْحَق» یاد شده است.[59] مرحوم صدوق در کمال الدین تعبیر «إِلَّا وَ فِيهَا مِنَّا عَالِم» را نیز نقل کرده است؛[60] ممکن است در وهله اول این معنا به ذهن خطور کند که بر این اساس، همیشه عالمی از جنس امامان اهل بیت علیهمالسلام – نه امام به معنای مطلق پیشوای الهی – بر روی زمین وجود داشته است؛ اما وجود قرائنی این معنا را رد میکند؛ ازجمله اینکه، معرفیِ عالم مذکور در روایات به عنوان حجت الهی،[61] دلالت بر آن دارد که اینگونه تعابیر، ناظر به شأن حجت بودن امامان صادر شده است، نه امام بودن آنها؛ یعنی مراد این است که، همیشه فردی عالِم از میان ما سلسله حجج، بر روی زمین وجود داشته که برخی در قامت پیامبران الهی – مانند حضرت آدم علیهالسلام –[62] و برخی به شکل امامان و اوصیای انبیا ظاهر شدهاند. شاهد مدعا این است که صفار، این روایات را در بابی تحت عنوان «بابٌ فِي الْأَئِمَّةِ علیهمالسلام أَنَّهُمْ وَرِثُوا عِلْمَ آدَمَ وَ جَمِيعِ الْعُلَمَاءِ» آورده[63] و اهل بیت علیهمالسلام را میراثدار و ادامهدهنده سلسله عالمان و حجتهای الهی پیشین، اعم از پیامبران و اوصیاء، معرفی کرده است. لزوم حضور عالم الهی بر روی زمین که در این مجموعه از روایات مطرح شده، به روشنی وجود ضرورتی از جانب انسانها به حجتهای الهی را نشان میدهد.
۲-۲- عالمان الهی، معلمان دین و حلال و حرام
گونهای دیگر از روایات، ضرورت وجود حجت را بدین جهت دانستهاند که او، عالم به حلال و حرام،[64] و معلم مردم[65] در این خصوص است. وجود چنین عالمی، همچنین موجب شناخت دین، راهورسم اطاعت، و هدایت مردم[66] خواهد بود.
البته نیاز به شناخت حلال و حرام، تنها یکی از جوانب نیاز بشر به این عالم الهی است و در واقع، او توان پاسخگویی به تمامی آنچه مردم بدان نیازمندند را دارد.[67] بر اساس این روایات، خداوند عزوجل با استقرار چنین عالمانی بر روی زمین، به نیازهای اساسی بشر در خصوص شناخت حلال و حرام، شیوه بندگی و اطاعت، مسیر هدایت و به طور کلی، تمامی علوم مورد نیاز او، پاسخ داده و شرایط را برای استفاده بندگان، مهیا ساخته است؛ از اینرو، عدم رجوع به حجتها و عالمان الهی و عدم وساطت آنان در این خصوص، موجب جهل و گمراهی انسانها خواهد بود. این اخبار در صدد معرفی منبع و مسیر صحیح دستیابی به دین و احکام آن به مردماند. طبیعی است که این امر، همانطور که میتواند مستقیماً و بیواسطه از طریق حجت الهی صورت پذیرد، میتواند به واسطه راویان و اصحاب مورد اطمینان نیز محقق شود.
۳- وجه سوم: ضرورت وجود حجت برای صیانت دین و کتب آسمانی از تحریف، تأویل و تفسیر
نیاز به دین از نیازهای اساسی بشر است و صیانت دین از گزند انحراف و بدعت، ضرورت دیگری در این خصوص به شمار میآید؛ از اینرو حدود شرعی و دینی، جداناپذیر از مفسران الهی – حجتهای پروردگار – معرفی شده[68] و تأویل[69] و تفسیرِ صحیح کتب آسمانی[70] به پیامبران و امامان سپرده شده است. طبیعتاً بدون صیانت حجتها دین و کتب آسمانی، مطابق هواها و امیال نفسانی تأویل و تفسیر خواهند شد. از اینرو، تفسیر صحیح مسائل دین، از ابتدای عالم – که با آفرینش شب قدر آغاز گردید – تا انتهای عالم، هرساله در شب قدر بر حجت الهی نازل میشود.[71] این تفاسیر، از علم خاص الهی سرچشمه گرفتهاند و حجج الهی به واسطه آنها، قادر به تشریح و تبیین صحیح مسائل دین میشوند. جزئیات این علم اختصاصی به گونهای است که شخصیتهای بزرگی همچون ابنعباس از آن مطلع نبودند و در فهم آن دچار اشتباه شدهاند.[72]
حجتهای الهی عهدهدار جبران تحریف و زیادی و نقصان در دین نیز معرفی شدهاند.[73] تحریف و زیادی و نقصان در دین، لزوماً به دست مغرضان و منافقان تحقق نمییابد، بلکه گاه این امر توسط مؤمنان رخ میدهد؛[74] از آنجا که تعمد در این عمل، عاملان را از دایره ایمان خارج میکند، اطلاق «مؤمنون» بر آنان در روایات، شائبه تعمّد در این خصوص را منتفی میکند. درنتیجه میتوان این امر را ناشی از عواملی همچون سهو، اجمال یا فقدان دلیل کافی برای مسئلهای از مسائل دین دانست. این مسئله گاه به دست مردم[75] و مسلمانان[76] تحقق یافته است؛ ممکن است انتساب این موارد به مردم و مسلمانان در روایت، به وقوع آن از جانب عامه اشاره داشته باشد. عالم و حجت الهی پس از وقوع زیادت و نقصان در دین، به جبران آنها پرداخته،[77] و مؤمنان و مسلمانان را از تحیّر و آشفتگی در مسائل دین میرهاند؛[78] او حق را از باطل تمیز میبخشد.[79] روایاتی که بدانها اشاره شد، بهروشنی لزوم وجود حافظ و نگاهبان دین در برابر خطر انحراف و بدعت را یکی از نیازهای بشر به عالم و حجت الهی معرفی میکند.
پیشتر گذشت که مراد از عالم در این روایات، حجت الهی است که اطلاقِ آن، حجت غائب را نیز در بر میگیرد؛ بر این اساس، یکی از شئون و وظایف حجت غائب، جلوگیری از وقوع انحراف در دین است. نکته قابل توجه این است که انحراف ایجادشده، در چه صورت، دخالت حجت الهی را در پی خواهد داشت؟ آیا کمترین انحراف و فاصله گیری از مسیر صحیح دین، موجب دخالت و تصحیح وی میشود یا لازم است اصل دین با خطر جدی انحراف مواجه شود؟ مسئله دیگر اینکه مداخله حجت، شرایط اجتماعی خاصی را میطلبد یا تحت هر شرایطی او باید ورود پیدا کند؟
ظاهر ادله، حاکی از این است که گاه حجت الهی به دلیل شرایط و موانع اجتماعی خاص، توان تغییر برخی مسائل انحرافی را ندارد. نهتنها حجت غائب، بلکه گاه حجت ظاهری چون امیرمؤمنان علیهالسلام نیز به دلیل عدم اطاعت مردم، قادر به تغییر برخی بدعتها – همچون نماز تراویح، خوردن مارماهی، نهی از متعتین – نیست.[80] در نتیجه، صیانت و جبران بدعتها توسط حجت، مربوط به بدعتهایی است که شرایط تغییرشان فراهم باشد و یا وجود آنها، اصل و اساس دین را با خطر نابودی مواجه سازد. پس انحرافات خرد و اندکی که آسیبی به کلیت دین نمیرسانند و علمای راستین، قادر به تبیین آن هستند، موجب مداخله حجت الهی نمیشود.
باید بدانیم که عدم آگاهی از چگونگی اقدام حجت غائب در برابر انحرافات و سازوکار اصلاح بدعتها توسط وی، منافاتی با اصل ثبوت این امر ندارد؛ چه اینکه دیگر شئون ایشان در عصر غیبت، از جمله هدایت بندگان، نیز به طور اجمال مطرح شده[81] و جزئیات و چگونگی انجام آن، تبیین و تشریح نشده است.
۴- وجه چهارم: ضرورت وجود حجت برای پذیرش طاعات
خداوند عزوجل عمدهترین هدف آفرینش انسان را عبادت و رسیدن به قرب الهی عنوان کرده است.[82] تحقق این هدف اساسی مانند هر هدف دیگری، شروط و لوازمی دارد که توسط اولیای دین بیان شدهاند.[83] یکی از اساسیترین شرطهای این مسئله، که فراوان مورد تأکید قرار گرفته، اعتقاد به ولیّ و حجت الهی است؛ از اینرو پذیرش ولایتِ ولیّ الهی، برتر از عباداتی همچون نماز، زکات، حج و روزه بیان شده است.[84] بزرگانی همچون مجلسی، بابی را تحت عنوان «لا تقبل الأعمال إلا بالولاية» به این امر اختصاص دادهاند.[85] در برخی روایات، عدم اعتقاد به حجت الهی، موجب بطلان تمامی عبادات، بلکه غضب الهی بیان شده است.[86] فراتر اینکه عبادت مخالفان و منکران ولی و حجت الهی، برابر با زنا دانسته شده است.[87] تکرار این مطلب در کلام امامان، موجب تبدیل آن به عقیدهای راسخ میان اصحاب امامان شده است. به همین جهت، در مناظرهای که مؤمن طاق با زید شهید داشته و به تأیید امام نیز رسیده، عدم موافقت و تأیید «حجة الله» بر عملی خاص، علاوه بر بطلان آن، موجب عقوبت الهی بیان شده است.[88] این نحوه استدلال نشان از وضوح این مسئله نزد اصحاب دارد.
هرچند اغلب این دست روایات، ناظر به ولایت اهلبیت علیهمالسلام و تأثیر آن در پذیرش طاعات است،[89] لکن این به معنای عدم جریان این اصل در مورد انبیاء و حجتهای الهی پیشین نیست. شاهد بر این مطلب آنکه، کمترین شک و تردید در دل مؤمنان بنیاسرائیل نسبت به رسالت حضرت عیسی علیهالسلام موجب عدم پذیرش عبادت آنان میشد؛[90] لذا قانون عام و فراگیر در تمامی دورانها آن است که:
إِنَّ مَنْ دَانَ اللَّهَ بِعِبَادَةٍ يُجْهِدُ فِيهَا نَفْسَهُ بِلَا إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ فَإِنَّ سَعْيَهُ غَيْرُ مَقْبُول.
در ادامه این روایت، به جریان این قانون در امت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز تأکید شده است.[91] روشن است که در این عبارات، مراد از امام، معنای لغوی آن یعنی مطلق پیشوا و مقتدا است که قابل صدق بر هر حجتی از حجتهای الهی میباشد؛ در برخی روایات از آدم علیهالسلام با عبارت «إِمَامٌ يُهْتَدَى بِهِ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى عِبَادِه» تعبیر شده[92] که شاهدی بر این مدعاست.
مرحوم برقی نیز از این عبارات، معنای لغوی امام و ضرورت وجود پیشوای الهی را برداشت کرده است؛ به همین جهت، پس از بابی تحت عنوان «عقاب من لم یعرف إمامه»، بلافاصله باب «عقاب من اتخذ إماماً من الله إمام جور» را ذکر کرده است؛[93] رودررو نهادن امام حق و امام جور، بهخوبی نشان میدهد که او از امام، معنای عام (پیشوا) را برداشت کرده است. پس امام در این روایات، به معنای اصطلاحی و خاص، یعنی مقام اعطایی به حضرت ابراهیم پس از عبودیت، نبوت، رسالت و خلت، نیست و در معنای لغوی به کار رفته است.
نتیجه اینکه لزوم اعتقاد به حجت زمان در طول تاریخ، سنتی حتمی و تاثیرگذار بر پذیرش طاعات مؤمنان بوده و فقدان آن موجب بطلان اعمال میشده است. این امر، کاشف بُعدی دیگر از ابعاد نیاز بشر به حجت الهی است که در مجموعهای از روایات، نمود یافته است.
۵- وجه پنجم: ضرورت وجود حجت برای رفع اختلاف بشر
انسان بالطبع موجودی مدنی، یعنی متمایل به زندگی جمعی با همنوعانش است و برای کسبوکار و گذران زندگی، چارهای جز همزیستی و همراهی با دیگر انسانها ندارد.[94] این همزیستی به سبب غرایز و تمایلاتی نفسانی، همچون حب مال،[95] تمایل به ظلم و تعدی،[96] طمع و حرص شدید[97] و تعصب دینی و مذهبی،[98] نوعاً خالی از نزاع، درگیری و دستاندازی به حقوق همنوعان نیست. یکی از نیازهای انسان، تعیین مرجعی است که هنگام طغیان تمایلات نفسانی – دینی و بروز نزاع و درگیری با دیگران، به آن مراجعه کند و مسائل خود را از این طریق حلوفصل سازد؛ این مرجع در کلام امامان، حجت الهی معرفی شده است.[99] از جمله ویژگیهای حجت الهی میتوان به، ناطق، قیم و متولی رسمی کتب آسمانی بودن اشاره کرد.[100] ضرورت وجود این مرجع الهی در تعدادی از روایات کافی شریف مطرح شده که به آنها اشاره میشود:
۱-۵- لزوم وجود رافع اختلاف در عالم
نیاز به حجت و داوری الهی در منازعات بین بشر، باوری مسلّم نزد اصحاب امامان بوده است؛ از این رو آنان به هر وسیله، از جمله به کمک مثالهایی در عالم تکوین، سعی در تبیین و القای این باور به دیگران داشتند. هشام بن حکم در مناظرهای با عمرو بن عبید، وجود حَکَم و داوری تکوینی میان جوارح انسان را حاکی از وجود آن در عالم تشریع دانسته است. وی از نیاز اعضاء به قلب برای حل و فصلِ حیرت و نزاع میان آنها، وجود حاکم و داوری الهی میان خیل عظیم انسانها را به قیاس اولویت ثابت کرده و از این طریق نیاز بشر به وجود حجت الهی را مطرح کرده است.[101] این استدلال که تأیید و تحسین امام را به همراه داشته، بهروشنی ضرورت و نیاز بشر به وجود حجت الهی را بیان کرده است.
همچنین در جریان یاریطلبیدن زید شهید از مؤمن طاق برای قیام خود، مؤمن طاق استدلالی بیان کرده که مورد تمجید امام صادق علیهالسلام قرار گرفته است. وی همراهی با حجت الهی را ملاک و فصلالخطابی برای شناخت حق یا باطلبودن افراد در منازعات و درگیریها معرفی کرده که به واسطه آن میتوان به کشمکشها و اختلافها پایان داد.[102] در مناظره هشام بن حکم با مرد شامی در محضر امام صادق علیهالسلام، یکی از الطاف خداوند به بشر، وجود حجتهایی بیان شده که مایه الفت و دفع تشتت و اختلاف میان مردم میباشند. این سخنان که تقریر و تأیید امام را به همراه داشته،[103] بر لزوم وجود رافع اختلاف اشاره دارد. همچنین لزومِ جانشینِکردن حجت مبین اختلافات امت، عهدی گرفتهشده از پیامبر عنوان شده است.[104] دیگر اینکه، ویژگی فصلالخطاببودن امامان در حلوفصل منازعات مردم، بابی را در بصائر الدرجات[105] به خود اختصاص داده و در روایات فراوان دیگری[106] نیز مطرح شده است. این روایات به روشنی حاکی از نیاز بشر به حجت الهی رافعِ اختلاف میباشند.
ممکن است این سؤال مطرح شود که، اگر خداوند رفع اختلاف بشر را تنها به دست حجت خود نهاده است، از چه روی در مقاطعی از تاریخ حجتها دور از دسترس مردم قرار میگیرند؟ آیا این امر، موجب نقض غرض و تردید در اصل نیاز به حجت رافع اختلاف نخواهد بود؟ در پاسخ میتوان گفت که در دسترس مردمبودن حجت الهی و بهرهمندی از ایشان، به ایجاد زمینهها و رفع برخی موانع نیازمند است. زندگی در شرایط ترس و خفقان و لزوم مراعات تقیه – که تا زمان ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ادامه خواهد یافت –[107] بزرگترین مانع اجرای اهداف و آرمانهای حجتهای الهی _ ازجمله رفع اختلاف میان بشر _ به شمار میآید.
گاه تهدید، رعب و تقیه در جامعه به حدی بوده که حجت حاضر و ظاهر، نهتنها قادر به حل اختلافهای میان مردم نبوده، بلکه برای حفاظت از خود و پیروان، مجبور به القای اختلاف میان آنان میشده است.[108] چنین شرایطی، علاوه بر ممانعت از تحقق اهداف حجت الهی، گاه موجب میشود که ایشان، جهت شناساندن ارزش وجودی خویش، برای مدتی از میان مردم رخت بربندد. بنابراین یکی از مهمترین شرایط رفع اختلاف میان بشر توسط حجت الهی، ایجاد جامعهای امن و آرام و به دور از رعب و تقیه از حاکمان جور میباشد. تنها در این صورت حجت الهی قادر به انجام این مهم میباشد و میتواند با آزادی کامل به بیان حق و رفع اختلاف و نزاع میان انسانها بپردازد.
در زمان ظهور حکومت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و برچیدهشدن شرایط تقیه و نبود بیعت حاکمان و ظالمان بر عهده ایشان، جلوه حقیقی رفع اختلافات مردم توسط حجت الهی، نمود خواهد یافت؛ اوصافی همچون «یُصْلِحُ بِهِ ذَاتَ الْبَيْن»،[109] «یُبَیِّنُ لِلنَّاسِ مَا یَخْتَلِفُونَ فِيهِ»،[110] «یَجْمَعُ بِهِ الْکَلِم»،[111] «یُؤَلِّفُ بِهِ الشَّعْث»،[112] بهخوبی وقوع این امر در دولت ایشان را بیان میکند. پس میتوان گفت که این وجه اضطرار، در شرایط عادی، قاعدهای عام و قابلاجراء است؛ لکن مشروط بر اینکه بستر و زیرساخت مناسب آن مهیا شود. موانع ایجادشده توسط مردم، موجب عدم بهرهمندی از حجتها در این ویژگی مهم شده است.
۲-۵- لزوم وجود حجت ناطق
روایات به طور صریح سخن از لزوم وجود حجتی رافعِ اختلاف در میان بشر به میان آوردهاند، لکن همان نصوص، این حجت را، کتاب آسمانی و میراث مکتوب انبیاء نمیدانند.[113] دلیل این امر آن است که کتب آسمانی، علاوه بر اینکه ممکن است تحریف لفظی یا معنوی شوند، به دلیل صامتبودن، توانایی تشریح ریزمسائل و حل اختلاف در آنها را ندارد. بر این اساس، کتب آسمانی نهتنها حجت رافع اختلاف نیستند، بلکه صامتبودن آنها همواره دستاویزی برای تحمیل معانی گوناگون و مطابق با امیال و اغراض گمراهان قرار گرفته است.[114] از این روی در آیات قرآن بر لزوم وجود مبینی الهی در کنار کتاب، تأکید شده[115] و در کلام امامان علیهمالسلام نیز، از احتجاج به کتاب در منازعات و اختلافات فکری و عقیدتی ممانعت شده و رجوع به سخن مبیّن و قیّم آن – حجت سخنگو – لازم دانسته شده است.[116] پس میتوان گفت، کتب الهی هیچگاه به طور تام و مطلق و بدون انضمام بیان حجت ناطق، قابلیت احتجاج را ندارند. در واقع از منظرِ روایات، حجت، آن فردِ سخنگوی الهی است که برپادارنده، قیم و متولی کتاب آسمانی و عالم به تمام آن است و با استناد به آن، امر و نهی مینماید؛[117] از طرفی، پاسخگویی به معضلات پیچیدهای که حکم آن در ظاهر کتاب، سنت و اجماع امت[118] وجود ندارد، از جانب خداوند به ایشان محول شده است.[119] بر این اساس میتوان گفت، از دیگر وجوه اضطرار به حجت آن است که تمامی خلق در هر زمان به وجود حجتی رافع اختلاف و ناطق نیاز دارند که او متولی و قیم کتب آسمانی میباشد. آنچه بیان شد، بُعدی دیگر از ابعاد نیاز و اضطرار بشر به حجت الهی به شمار میآید.
۶- وجه ششم: ضرورت وجود حجت برای امکان تأسی
بشر برای تعالی و پیشرفت خود در هر زمینهای، نیاز به فردی الگو و اسوه دارد تا او را در مراحل مختلف زندگی یاری کند و به سرمنزل کمال برساند. دین به عنوان یکی از جوانب زندگی بشر، از این مسئله مستثنا نیست. از اینرو، در برخی آیات[120] و روایات[121] بر لزوم الگوپذیری مؤمنین از انبیاء تأکید شده است. این مسئله تا بدان حد اهمیت دارد که امامان معصوم علیهمالسلام نیز خود را ملزم به الگوپذیری از رسول خدا[122] و دیگر انبیاء[123] دانستهاند؛ این امر خود تأکیدی مضاعف بر لزوم وجود اسوه برای انسانها به شمار میآید. تأمین این نیاز میطلبد که تمهیداتی در این خصوص در نظر گرفته شود که ازجمله مؤثرترین آنها، همراهی حجتی الهی با انسانها برای آموزش شیوه زندگی و بندگی میباشد. از طرفی وجود این الگو، باب هرگونه احتجاج و اعتذار بندگان در پیشگاه الهی برای پیمودن بیراههها و انحرافات و همچنین جهل به مسائل دین را خواهد بست.[124] گونهای از روایات، بر این وجه اضطرار به حجت، تأکید کردهاند که به دو نمونه از آنها اشاره میشود:
۱-۶- لزوم وجود اسوه الهی، حتی در میان دو نفر
تأکید بر لزوم وجود الگو و اسوه الهی در کنار بشر حتی در خاصترین شرایط و حالات، امری تعجببرانگیز است. در کتاب کافی و بصائر الدرجات بابی تحت عنوان «بَابُ أَنَّهُ لَوْ لَمْ یَبْقَ فِي الْأَرْضِ إِلَّا رَجُلَانِ لَکَانَ أَحَدُهُمَا الْحُجَّة»[125] ذکر شده که روایات آن، بر لزوم وجود حجت الهی نهتنها در میان انبوهی از خلق، بلکه حتی در صورت باقیماندن دو نفر بر روی زمین نیز، تأکید شده است.[126] این معنا به حد تواتر در روایاتی با الفاظ مشابه نقل شده است؛ با این تفاوت که در برخی از آنها به وجود امام، میان دو نفر اشاره شده است.[127] نکته مهم در این روایات آن است که در برخی از آنها، وجه اضطرار اینطور بیان شده است:
لِئَلَّا یَحْتَجَّ أَحَدٌ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّهُ تَرَكَهُ بِغَيْرِ حُجَّةٍ لِلَّهِ عَلَيْهِ.[128]
این تعبیر در ظاهر، نتیجه عدم نصب حجت الهی را احتجاج بندگان در پیشگاه الهی بیان میکند، لکن در حقیقت و درون خود، حاکی از ضرورت وجود شخصی الگو از جانب خداوند است؛ شخصی که بهواسطه گفتار و کردار و تقریر خود، مسیر صحیح زندگی را به بشر بیاموزد و از این طریق، حجت را بر آنها تمام کند. این ضرورت تا بودن آخرین فرد آدمیان بر روی زمین، ادامه دارد؛ به همین جهت حجت و الگوی الهی پس از تمامی انسانها از دنیا خواهد رفت.[129]
برخی روایات، ضرورت وجود الگوی الهی را در قالب نیاز به وجود دعوتکننده به سوی خداوند مطرح کردهاند.[130] روشن است که فرد دعوتکننده، تنها از دو طریق قولی و فعلی میتواند این برنامه را به طور صحیح و کامل به انجام رساند. بنابراین داعی الیالله، به عبارتی دیگر همان الگویی است که با قول و فعل خود، مردم را به تأسی از خویش فرا میخواند.
بیانِ نیاز به حجت و الگوی الهی در قالب تمثیل به فرد نادر – وجود حجت حتی در میان دو نفر – علاوه بر اینکه از اراده حتمی بر وجود الگو در هر شرایطی خبر میدهد، از شدت اضطرار بشر در این زمینه نیز حکایت دارد. به عبارتی دیگر میتوان گفتِ انتخاب این نوع بیان، اوج ضرورت وجود حجت و اسوه الهی برای انسانها تحت هر شرایطی را ترسیم مینماید.
ممکن است به نظر بیاید که الگوپذیری از حجت، تنها در صورت وجود حسی و ظاهری وی در میان مردم و بهرهگیری از گفتار و کردار ایشان قابل تحقق است؛ یعنی عدم وجود حجت در برههای از زمان، اصل اسوهپذیری را منتفی میکند و درنتیجه، ضرورت مذکور، با تردید مواجه میشود.
در پاسخ به این اشکال، میتوان گفت که تحقق این امر، تنها به وجود حسی و ظاهری حجت خلاصه نمیشود، بلکه نیاز به الگوی الهی، علاوه بر این، میتواند از طریق آثار منقول و گفتار مکتوب برجایمانده از او تأمین شود. شاهد بر این مدعا، تأسی و الگوپذیری امامان از نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله[131] و دیگر پیامبران الهی[132] و حضرت فاطمه علیهاالسلام[133] است. پرواضح است که این تأسی و الگوگیری، مبتنی بر حس و شهود نبوده و از طریق آثار مکتوب و منقول از آنان، محقق شده است.[134] از طرفی روایات اینچنینی، تنها سخن از اصل ضرورت و اضطرار خلق به وجود الگوی الهی به میان آوردهاند و این ضرورت را منحصر به وجود حسی و ظاهری ندانستهاند؛ به تعبیری دیگر، هرچند طبق ظاهر روایات، اصل در وجود حجت و اسوه الهی، به شکل محسوس و ظاهری است؛ ولی استمرار وجود حسی و ظاهری وی مشروط به آن است که بشر، مانعی برای آن ایجاد نکند و خود، موجب محرومیت از آن نشود. ازجمله مهمترین موانع، کفران نعمتِ حجت ظاهری و ازبینبردن یکی پس از دیگری آنان است، به طوری که حیات آنان را با خطر مواجه سازد. در این صورت نعمت حضور حجت سلب، و امکان تأسی، تنها از طریق روایات و آثار مکتوب، میسر خواهد شد.
۲-۶- همراهی اسوه با انسانها در عالم دنیا
ضرورت وجود اسوهای الهی همراه بشر، در گونهای دیگر از روایات، مورد اشاره واقع شده و بر اساس این اخبار، حجت پروردگار همراه انسانها میباشد.[135] اینکه زمین بدون حجت بر خلق باقی نمیماند،[136] به وضوح حاکی از همراهی حجت با انسانهاست. اتمام حجت بر مردم توسط وی[137] نیز – که لزوم آن در روایات مورد تأکید واقع شده – جز از طریق همراهی مستمر و مداوم، امکانپذیر نیست. موارد ذکرشده در این عبارات، معنای صحیحی جز این ندارد که وی، با رفتار و گفتار خویش، الگوی صحیح را در اختیار بشر قرار میدهد و از این طریق، نیاز بشر به الگویی الهی جهت تلقی احکام، اخلاق، و شیوه زندگی را برآورده میسازد.
نکته قابل توجه اینکه، وجود «ال» جنس در عبارت برخی روایات – «مَعَ الْخَلْقِ» – حاکی از آن است که معیّت این الگوی الهی، تمامی انسانها را در بر میگیرد؛ ولی حجت الهی به چه شکل میتواند تمامی انسانها را همراهی کند؟ به طور مثال در این عصر، همراهی مذکور چگونه تحقق مییابد؟
هرچند نحوه تحقق این امر به تفصیل بیان نشده، ولی همانطور که بیان شد، چنانچه همراهی الگو، محدود به حضور حسی و ظاهری نشود و روایات و اخبار وارده در خصوص شیوه زندگی آنها را نیز در بر گیرد، این همراهی، قابل تحقق و باورپذیر خواهد بود. ازطرفی، سنت معصومان غالباً سوق به پیروی و الگوپذیری از حجت الهی ناموجود بوده است و در آن، وجود حسی مدخلیتی نداشته است؛ لذا همانطور که حجت الهی به واسطه روایات و سنت مکتوب و منقول، همراه مؤمنان بوده، به همین شیوه تمامی بشر را همراهی میکند و الگوی الهی را در اختیار آنان قرار میدهد.
حاصل این دست روایات آن است که یکی از وجوه اضطرار به حجتهای الهی در کلام امامان، ضرورت وجود اسوهای الهی در امور دین برای انسانها است. بر این اساس، انسانها جهت نیل به هدایت و سعادت خود، به اسوه و الگوی الهی نیاز دارند.
۷- وجوه اضطرار، شئونی برای حجتهای الهی
در مجموعه روایاتی که به آنها اشاره شد، وجوه اضطرار و نیاز بشر به حجت الهی مطرح شده است، اما این به معنای رفع نیازهای مذکور در هر شرایطی از طرف حجت الهی نیست. به عبارتی دیگر – به جز وجه ضرورت وجود حجت برای بقای زمین که ضرورتی تکوینی است – وجوه دیگر حاکی از اضطرار بشر به وجود حجت است و الزامی برای حجت الهی ایجاد نمیکند؛ زیرا محقق شدن هر یک از این موارد، تابع شرایط و موقعیت مناسب است و به صلاحدید حجت الهی در انجام یا ترک فعلی را برمیگزیند؛[138] به طور مثال دانستن احکام دین، هرچند یکی از وجوه اضطرار بشر به حجت است، ولی پاسخ به پرسشهای دینی مردم تکلیفی قطعی بر عهده حجت الهی نیست. مرحوم صفار بابی متشکل از ۱۳ روایت را به این عنوان اختصاص داده که مردم به پرسش از امامان – به عنوان مصادیق حجتهای الهی در این امت – امر شدهاند، لکن پاسخدادن به آنها، به خواست و اراده حجتها موکول شده است.[139] مشابه این روایات در کافی نیز حاکی از آن است که پاسخگویی به سؤالات مردم، تکلیفی حتمی بر عهده امامان نبوده است.[140]
عدم الزامِ حجتها بر این امر را میتوان ناشی از شرایط خفقان و تقیه، ناتوانی سؤالکننده از درک پاسخ و مواردی از این دست دانست. همچنین برخی از این شئون نیازی به حضور مستقیم حجت الهی ندارد و ممکن است از جانب ایشان به جهات و اشخاصی دیگر محول شود تا از آن طریق به انجام رسد؛ مثلاً عدم دسترسی به حجت برای بیان حلال و حرام در مناطق دوردست، موجب میشد که عدهای از ثقات اصحاب، همچون زکریا بن آدم، موظف به رفع این نیاز شوند.[141] تحقق این شأن در عصر حضور به دست عدهای از اصحاب، نشان از آن دارد که شئونی مانند بیان حلال و حرام و رفع اختلاف – و هر آنچه که تحت عنوان «الحوادث الواقعة» میگنجد – در عصر غیبت میتواند به روات احادیث و فقهای جامعالشرایط، واگذار گردد.[142] الگو و اسوهبودن برای مردم نیز از شئونی است که با نبود حجت الهی ظاهر نیز، از طریق روایات و اخبار حاکی از سیره و روش آنها، قابل تحقق خواهد بود. بنابراین شرایط و موانع پیشآمده در مسیر تحقق این ضرورتها و نیازهای بشر به حجت الهی، موجب شده که راههای جایگزین و غیرمستقیم ارائه شود.
نتیجهگیری
اهمیتِ موضوع اعتقادی اضطرار به حجت الهی و لزوم ارتقای سطح معرفت مردم در این خصوص، ایجاب مینمود که امامان علیهمالسلام ابعاد و جهات مختلف این اضطرار را برای مخاطبان ارائه کرده و توجه آنان را به سوی آن جلب کنند؛ از اینرو این موضوع در کلام آنان به شیوههای مختلف و از زوایای گوناگونی مورد تأکید واقع شده و به صورت منسجم بیان شده است. حاصل فحص و تتبع این موضوع در کلام امامان، شش وجه بود که هریک از جهتی به بیان این اضطرار میپردازند؛ این وجوه عبارتاند از:
۱. ضرورت وجود حجت برای بقای زمین؛
۲. ضرورت وجود حجت برای بیان احکام؛
۳. ضرورت وجود حجت برای صیانت دین و کتب آسمانی از تحریف، تأویل و تفسیر؛
۴. ضرورت حجت برای پذیرش طاعات؛
۵. ضرورت وجود حجت برای رفع اختلاف بشر؛
۶. ضرورت وجود حجت برای امکان تأسی.
بررسی و طرح هریک از وجوه مذکور، به بیان نکاتی دیگر منجر شد:
نخست: نابودی زمین در نبود حجت الهی با عروج حضرت عیسی علیهالسلام و یا معراج پیامبر صلی الله علیه و آله قابل نقض نیست؛ زیرا در این دو حادثه، مانند دوران فترت انبیا، وصی و جانشین آنان – که خود، حجت الهی بوده – بر روی زمین حضور داشتهاند.
دوم: روایاتی که به ضرورت وجود حجت برای معرفی اصول و فروع دین و حلال و حرام تأکید میکند، به معنای لزوم دسترسی مستقیم و دریافت بیواسطه از ایشان نیست، بلکه این روایات در صدد معرفی مسیر صحیح دستیابی به معارفاند؛ هرچند این امر به واسطه ثقات از روات و اصحاب محقق شود؛ بر همین اساس نقل ثقات و روات احادیث اهل بیت علیهمالسلام مورد تأیید قرار گرفته است.
سوم: لازمه اسوهبودن حجتهای الهی، وجود حسی و ظاهری آنان نیست. امامان علیهمالسلام با اینکه پیامبران و امیرمؤمنان را در میان خود نداشتند، با مراجعه به آثار مکتوب و منقولشان، به آنان تأسی میکردند.
چهارم: به جز اضطرار به حجت برای بقای زمین که نیازی تکوینی است، دیگر وجوه اضطرار، شأنی از شئون حجت و از وظایف غیرالزامی وی است. یعنی حجت الهی میتواند متناسب با شرایط و موقعیتهای پیشآمده، راههای دیگری را برای رفع آن نیازها جایگزین کند.
پنجم: شواهد و قرائن درون روایات حاکی از آن است که مراد از لفظ «امام» در روایاتِ اضطرار به حجت الهی، معنای لغوی، یعنی مطلق پیشوا و مقتدای الهی است که رابطه منطقی میان آن و حجت، تساوی است؛ لذا بزرگانی همچون برقی، کلینی، صفار و مجلسی تمامی آنها را به همراه روایات اضطرار به حجت الهی مندرج کردهاند. بر این اساس، این معنای امام، غیر از معنای اصطلاحی و خاص امام است که تنها به حضرت ابراهیم – و برخی فرزندان وی، یعنی امامان اهل بیت علیهمالسلام – آن هم پس از طی مراتب و مقاماتی همچون عبودیت، نبوت، رسالت و خلت اختصاص یافته است. روشن است که امام به این معنا، اخص مطلق از حجت میباشد.
ششم: پیش از بررسی تفصیلی روایات، یافتن شش وجه برای اضطرار به حجت الهی باوری دور از انتظار بود و این امر با کنکاش، محقق شد؛ این پژوهش میتواند الگویی مناسب باشد برای اینکه دیگر گزارهها، مفاهیم و معارف ناب اعتقادی با تعمق در کلام امامان علیهمالسلام مورد فحص و جستجو قرار گیرد و میزان اهتمام و تأکید امامان بر آنها روشن شود.
فهرست منابع
قرآن کریم
ابنابیالحدید معتزلی، شرح نهج البلاغة، مکتبة آیتالله مرعشی، قم، ۱۴۰۴ ق.
ابنأبیزینب، محمد بن إبراهیم، الغیبة، نشر صدوق، تهران، ۱۳۹۷ ق.
ابنبابویه، علی بن حسین، الإمامة و التبصرة من الحیرة، مدرسة الإمام المهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم، ۱۴۰۴ ق.
ابنحیون مغربی، نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، مؤسسة آل البیت علیهمالسلام، قم، ۱۳۸۵ ق.
ابنشاذان، محمد بن احمد، مائة منقبة من مناقب أمیرالمؤمنین و الأئمة علیهمالسلام، مدرسة الإمام المهدي عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم، ۱۴۰۷ ق.
ابنشهرآشوب مازندانی، محمد بن علی، مناقب آل أبيطالب علیهمالسلام، علامه، قم، ۱۳۷۹ ق.
ابنعقده کوفی، احمد بن محمد، فضائل أمیرالمؤمنین علیهالسلام، دلیل ما، قم، ۱۴۲۴ ق.
ابنمنظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، ۱۴۱۴ ق.
استرآبادی، علی، تأویل الآیات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، مؤسسة نشر اسلامی، قم، ۱۴۰۹ ق.
برقی، احمد بن محمد، المحاسن، دار الکتب الإسلامیة، قم، ۱۳۷۱ ق.
جوهری بصری، احمد بن عبدالعزیز، مقتضب الأثر في النص علی الأئمة الإثنی عشر، انتشارات طباطبائی، قم.
حلی، حسن بن سلیمان، مختصر البصائر، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، ۱۴۲۱ ق.
حلی، حسن بن یوسف، کشف الیقین في فضائل أمیرالمؤمنین علیهالسلام، وزارت ارشاد، تهران، ۱۴۱۱ ق.
خزاز رازی، علی بن محمد، کفایة الأثر في النص علی الأئمة الإثنی عشر، بیدار، قم، ۱۴۰۱ ق.
دیلمی، حسن بن محمد، إرشاد القلوب إلی الصواب، شریف الرضي، قم، ۱۴۱۲ ق.
شهید اول، محمد بن مکی، مزار، مدرسة امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم.
صدرالدین شیرازی، محمد بن إبراهیم، شرح اصول کافی، مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، ۱۳۸۳ ش.
صدوق، محمد بن علی، الخصال، جامعه مدرسین، قم، ۱۳۶۲ ش.
ــــــــــــ، علل الشرائع، داوری، قم، ۱۳۸۵ ش.
ــــــــــــ، عیون أخبار الرضا علیهالسلام، نشر جهان، تهران، ۱۳۸۷ ق.
ــــــــــــ، فضائل الأشهر الثلاثة، داوری، قم، ۱۳۹۶ ق.
ــــــــــــ، التوحید، جامعه مدرسین، قم، ۱۳۹۸ ق.
ــــــــــــ، امالی، کتابچی، تهران، ۱۳۷۶ ش.
ــــــــــــ، کمال الدین و تمام النعمة، اسلامیه، تهران، ۱۳۹۵ ق.
ــــــــــــ، من لا یحضره الفقیه، دفتر انتشارات اسلامی، قم، ۱۴۱۳ ق.
صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمد علیهمالسلام، مکتبة آیتالله مرعشی، قم، ۱۴۰۴ ق.
طبرسی، أحمد بن علی، الإحتجاج علی أهل اللجاج، نشر مرتضی، مشهد، ۱۴۰۳ ق.
طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الوری بأعلام الهدی، اسلامیه، تهران، ۱۳۹۰ ق.
طبری آملی صغیر، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الإمامة، بعثت، قم، ۱۴۱۳ ق.
ــــــــــــ، نوادر المعجزات في مناقب الأئمة الهداة علیهمالسلام، دلیل ما، قم، ۱۴۲۷ ق.
طبری آملی کبیر، محمد بن جریر بن رستم، المسترشد في إمامة علی بن أبيطالب علیهالسلام، کوشانپور، قم، ۱۴۱۵ ق.
طوسی، محمد بن حسن، امالی، دار الثقافة، قم، ۱۴۱۴ ق.
ــــــــــــ، تهذیب الاحکام، دار الکتب الاسلامیة، تهران، ۱۴۰۷ ق.
عدهای از علما، اصول الستة عشر، دار الشبستري للمطبوعات، قم، ۱۳۶۳ ش.
عریضی، علی بن جعفر، مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، مؤسسة آل البیت علیهمالسلام، قم، ۱۴۰۹ ق.
علم الهدی، علی بن حسین، الأمالي، دار الفکر العربي، قاهره، ۱۹۹۸ م.
عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، المطبعة العلمیة، تهران، ۱۳۸۰ ق.
فیض کاشانی، محمدمحسن بن شاه مرتضی، الوافي، کتابخانه امیرالمؤمنین علیهالسلام، اصفهان، ۱۴۰۶ ق.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، دار الکتاب، قم، ۱۴۰۴ ق.
کفعمی، ابراهیم بن علی، البلد الامین و الدرع الحصین، مؤسسة اعلمی، بیروت، ۱۴۱۸ ق.
ــــــــــــ، المصباح، مؤسسة فقه الشیعة، بیروت، ۱۴۱۱ ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۴۰۶ ق.
کوفی، فرات بن إبراهیم، تفسیر فرات الکوفي، مؤسسة الطبع و النشر في وزارة الإرشاد الإسلامي، تهران، ۱۴۱۰ ق.
مازندرانی، ملاصالح، شرح الکافي – الأصول و الروضة، المکتبة الاسلامیة، تهران، ۱۳۸۲ ق.
مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، دار الاحیاء التراث العربي، بیروت، ۱۴۰۳ ق.
ــــــــــــ، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، دار الکتب الاسلامیة، تهران، ۱۴۰۴ ق.
مسعودی، علی بن حسین، اثبات الوصیة لإمام علی بن ابیطالب، انصاریان، قم، ۱۳۸۴ ش.
مظفر، محمدحسن، دلائل الصدق لنهج الحق، مؤسسة آل البیت علیهمالسلام، قم، ۱۴۲۲ ق.
مفید، محمد بن محمد، امالی، کنگره شیخ مفید، قم، ۱۴۱۳ ق.
هاللی، سلیم بن قیس، کتاب سلیم، الهادي، قم، ۱۴۰۵ ق.
پاورقیها
[1] دانشآموخته درس خارج حوزه علمیه قم، پژوهشگر بنیاد فرهنگ جعفری Sa.naghizadeh1@gmail.com.
[2] «وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» (بقره: ۳۰).
[3] قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر، ۱/ ۳۶؛ مسعودی، علی بن حسین، اثبات الوصیة، ص ۱۷: «عن أميرالمؤمنین علیهالسلام قال إنالله تبارک و تعالی أراد أن یخلق خلقاً بیده… قال إني جاعل في الأرض خلیفة یکون حجة لي في الأرض على خلقي».
[4] لزوم استمرار حجتهای الهی از بهکارگیری فعل مضارع «یکون» در روایت به دست میآید.
[5] «سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا» (فتح: ۲۳)؛ «سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِن رُّسُلِنَا وَلَا تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِيلًا» (اسراء: ۷۷)؛ «لَا يُؤْمِنُونَ بِهِ وَقَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ» (حجر: ۱۳).
[6] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۱۶۸؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ۲۳/ ۱.
[7] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۶۹، ح ۲؛ طبری آملی، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الامامة، ص ۹۰؛ همو، نوادر المعجزات، ص ۲۰۵.
[8] «قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا علیهالسلام: كَيْفَ السَّلَامُ عَلَى رَسُولِ الله… السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ الله…» ر.ک: مفید، محمد بن محمد، المزار، ص ۱۷۲؛ «… أَنَّ رَسُولَ الله صلی الله علیه و آله كَانَ هُوَ الْحُجَّةَ مِنَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ…» ر.ک: کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۶۹، ح ۲.
[9] صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۴۶۸، ح ۱؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۲۹۶، ح ۳؛ ابنبابویه، علی بن حسین، الامامة و التبصرة، ص ۳۲؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ۱/ ۱۳۵، ح ۳؛ همو، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۶، ح ۷؛ طبری آملی، محمد بن جریر بن رستم، همان، ص ۴۳۸.
[10] «أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفَاتًا» (مرسلات: ۲۵)؛ تفسیر قمی، کفات را به محل سکونت معنا کرده و ذیل آیه، آورده است که امیرمؤمنان علیهالسلام نظری به گورستان افکنده و فرمودند: «هذه کفات الاموات» قمی، علی بن ابراهیم، همان، ۲/ ۴۰۰.
[11] «أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهَادًا» (نبأ: ۶).
[12] «أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا» (نمل: ۶۱).
[13] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۱۷۸.
[14] صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۴۸۴، باب ان الارض لا تخلو من الحجة و هم الائمة علیهمالسلام و ۱/ ۴۸۸، ح ۱ تا ۸، باب ان الارض لا تبقي بغیر امام لو بقیت لساخت.
[15] ابن بابویه، علی بن حسین، الامامة و التبصرة، ص ۲۵، باب أن الأرض لا تخلو من حجّة.
[16] همان، ص ۳۰، ح ۱۲؛ خزاز، علی بن محمد، کفایة الاثر، ص ۱۶۳؛ صدوق، محمد بن علی، علل الشرائع/ ۱، ۱۹۷، ح ۱۲ و ۱۵ تا ۲۱.
[17] شیخ صدوق در کمال الدین، پنج سند برای آن ذکر کرده و در ادامه، آن را دارای طرق کثیره معرفی میکند؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین/ ۱، ۲۹۴.
[18] همان، ۱/ ۳۳۹.
[19] همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۳.
[20] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۷.
[21] «اللَّهُمَّ إِنَّكَ لَا تُخْلِي أَرْضَكَ مِنْ حُجَّةٍ لَكَ عَلَى خَلْقِك» صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۴۸۶، ح ۱۵؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۷؛ صدوق، محمد بن علی، همان، ۱/ ۲۹۳ و ۲۹۴ در ۵ حدیث.
[22] جمعی از اصحاب، اصول ستة عشر، ص ۹۰؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۹، ح ۸؛ برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۹۲؛ ابنبابویه، علی بن حسین، همان، ص ۲۹ و ۳۱؛ نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، ص ۱۳۸؛ صدوق، محمد بن علی، همان، ۱/ ۲۳۰؛ همو، علل الشرائع، ۱/ ۱۷۹، ح ۱۱ و ۱۳.
[23] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۹، ح ۹.
[24] همان.
[25] برقی، احمد بن محمد، همان، ۱/ ۹۲؛ صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۴۸۵؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۹، ح ۸؛ ابنبابویه، علی بن حسین، همان، ص ۲۹ و ۳۱؛ نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص ۱۳۸؛ صدوق، محمد بن علی، ثواب الاعمال، ص ۲۰۵؛ همو، کمال الدین، ۱/ ۲۳۰؛ همو، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۷، ح ۱۱ و ۱۳؛ و با الفاظی مشابه در: کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۱: «تَكُونُ الْأَرْضُ لَيْسَ فِيهَا إِمَامٌ؟ قَالَ: لا…»؛ همان، ح ۴: «قُلْتُ لَهُ تَبْقَى الْأَرْضُ بِغَيْرِ إِمَامٍ؟ قَالَ: لا»؛ همان، ح ۶: «إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ يَتْرُكَ الْأَرْضَ بِغَيْرِ إِمَامٍ عَادِل».
[26] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۱۷۸، ح ۵.
[27] برقی، احمد بن محمد، همان، ۱/ ۲۳۵.
[28] صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۱۱۶.
[29] همان، ۱/ ۳۲۶، ح ۱ و ۳۲۷، ح ۷ و ۳۳۲، ح ۸.
[30] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۴۳۶.
[31] همان، ۱/ ۴۳۷، ح ۹؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ص ۲۲۲، ح ۹.
[32] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸؛ ابنبابویه، علی بن حسین، الامامة و التبصرة، ص ۲۵.
[33] صدوق، محمد بن علی، همان، ۱/ ۴؛ حلی، حسن بن سلیمان، مختصر البصائر، ص ۴۹۲.
[34] همان، ۱/ ۳۳۹؛ ابنعقده، احمد بن محمد، فضائل امیرالمؤمنین، ص ۱۴۵؛ نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، ص ۱۳۷.
[35] «عن أبي جعفر علیهالسلام قال: قال: وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ اللَّهُ الْأَرْضَ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ آدَمَ إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامٌ يُهْتَدَى بِهِ إِلَى اللَّهِ» برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۹۲، ح ۴۵؛ صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۳۳۲، ح ۸؛ ابنبابویه، علی بن حسین، همان، ص ۲۹ و ۳۱، ح ۱۰ و ۱۵؛ صدوق، محمد بن علی، علل الشرائع/ ۱، ۱۹۷، ح ۱۱ و ۱۳ و ص ۲۰۱، ح ۳۲؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۸.
[36] همان، ۱/ ۱۷۹، ح ۸.
[37] «بَيْنَ قَبْضِ النَّبِيِّ إِلَى خُرُوجِ النَّبِيِّ الْآخَر» همان، ۱/ ۲۹۶.
[38] همان، ۱/ ۳۳۹؛ ابنعقده، احمد بن محمد، همان، ص ۱۴۵؛ نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص ۱۳۷.
[39] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۳۳۰، ح ۱؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین/ ۱، ۲۲۹، ح ۲۴.
[40] جمعی از اصحاب، اصول ستة عشر، ص ۱۶، ح ۱۰ و ص ۱۴۰، ح ۷؛ صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۴۸۸، ح ۱ تا ۸، باب أن الأرض لا تبقي بغير إمام لو بقيت لساخت؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۱۷۹، ح ۱۰ تا ۱۳؛ ابنبابویه، علی بن حسین، الامامة و التبصرة، ص ۳۰، ح ۱۲؛ خزاز، علی بن محمد، کفایة الاثر، ص ۱۶۳؛ صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ۱/ ۲۷۲، ح ۱ و ۴؛ همو، کمال الدین/ ۱، ۲۰۴، ح ۱۴ و ۱۵ و ص ۲۰۷، ح ۲۲؛ همو، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۸، ح ۱۷ و ص ۱۹۹، ح ۲۱.
[41] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۹، ح ۱۰ و ۱۱ و ۱۳.
[42] جمعی از اصحاب، همان، ص ۱۴۰ و ۳۹۵؛ صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۴۸۹؛ خزاز، علی بن محمد، همان، ص ۱۶۳؛ نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص ۱۳۹ و ۱۴۱؛ صدوق، محمد بن علی، الامالي، ص ۱۸۹؛ همو، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ۱/ ۲۷۹، ح ۱ و ۴؛ همو، کمال الدین، ۱/ ۲۰۴، ح ۱۴ و ۱۵ و ۱/ ۲۰۷؛ همو، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۸ و ۱۹۹؛ امام عسکری، حسن بن علی، تفسیر، ص ۳۳۱؛ طبری آملی، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الامامة، ص ۴۳۶؛ همو، نوادر المعجزات، ص ۳۸۵؛ طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ۲/ ۳۱۷.
[43] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۹، ح ۱۲.
[44] جمعی از اصحاب، همان، ص ۱۴۰، ح ۷؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ۱/ ۲۰۴، ح ۱۴.
[45] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۹، ح ۱۲؛ صدوق، محمد بن علی، همان، ۱/ ۲۰۲، ح ۱ و ۳ و ۴.
[46] همان، ۱/ ۲۰۴، ح ۱۵.
[47] برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۲۲۹؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۳۱، ح ۸.
[48] صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۳۳۱، ح ۱ تا ۳.
[49] همان، ۱/ ۴۶۸؛ کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر، ص ۳۹۸؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۲۹۶؛ ابنبابویه، علی بن حسین، همان، ص ۳۲؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ۱/ ۲۱۶؛ همو، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۶؛ طبری آملی، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الامامة، ص ۴۳۸.
[50] برقی، احمد بن محمد، همان، ۱/ ۲۳۴.
[51] همان، ح ۱۹۱.
[52] همان، ح ۱۹۴.
[53] همان، ح ۱۹۶.
[54] همان، ۱/ ۲۳۴ و ۲۳۵، ح ۱۹۱ و ۱۹۴ – ۱۹۷ و ۲۰۱.
[55] مسعودی، علی بن حسین، اثبات الوصیة، ص ۲۲.
[56] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۱۶۸، ح ۱.
[57] برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۲۳۴.
[58] صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۳۳۱، ح ۱ و ۲ و ۴ – ۹.
[59] همان، ح ۴ و ۵ و ۹.
[60] صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ۱/ ۲۲۸، ح ۱.
[61] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۸/ ۲۸۵؛ ابنبابویه، علی بن حسین، الامامة و التبصرة، ص ۳۰؛ صدوق، محمد بن علی، همان، ۱/ ۱۳۵؛ همو، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۶، ح ۷.
[62] در ۱۴ روایت، حضرت آدم اولین فرد از این سلسله عالمان معرفی شده و حجتهای بعدی، یکی پس از دیگری، میراثداران علوم ایشان دانسته شدهاند؛ ر.ک: صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۱۱۴ و ۱۱۵؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۲۲، ح ۲ و ۴ و ۵ و ۱/ ۲۲۳، ح ۸.
[63] صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۱۱۶، ح ۶؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۲۲۲، ح ۲.
[64] برقی، احمد بن محمد، همان، ۱/ ۲۳۴، ح ۱۹۴ و ۲۰۲؛ صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۴۸۴، ح ۱ و ۸؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۳؛ نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، ص ۱۳۸؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ۱/ ۲۲۹، ح ۲۴؛ طبری آملی، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الامامة، ص ۴۳۴.
[65] برقی، احمد بن محمد، همان، ۱/ ۲۳۴، ح ۱۹۲.
[66] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۸/ ۱۱۴.
[67] ابنبابویه، علی بن حسین، همان، ص ۳۲.
[68] برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۲۳۴، ح ۱۹۲.
[69] «أبىالله عز ذکره أن یحدث في خلقه شيئاً من الحدود و ليس تفسيره في الأرض» کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۲۴۷، ح ۲.
[70] قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر، ۲/ ۲۶۰؛ عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، ۱/ ۱۶؛ ابنشهرآشوب، محمد بن علی، مناقب، ۳/ ۲۶۸.
[71] صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۲۰۰؛ قمی، علی بن ابراهیم، همان، ۱/ ۱۹۲.
[72] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۲۵۰، ح ۷.
[73] همان، ۱/ ۲۴۷، ح ۲.
[74] صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۳۳۲، ح ۱ و ۲ و ۶ و ۷ و ۱/ ۴۸۶، ح ۱۰؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۲.
[75] همان.
[76] همان، ح ۴ و ۵ و ۸ و ۹؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ۱/ ۲۲۸، ح ۲۱؛ طوسی، محمد بن حسن، الغیبة، ص ۲۲۳.
[77] صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۳۳۱، ح ۳ و ۱/ ۴۸۶، ح ۱۲.
[78] همان؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۲.
[79] صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۳۳۲، ح ۱ و ۳ و ۶ و ۸ و ۱/ ۴۸۶، ح ۱۲.
[80] همان، ح ۴ و ۵.
[81] مظفر، محمدحسن، دلائل الصدق، ۶/ ۱۷۴، به نقل از شرح نهج البلاغه از ابنابیالحدید.
[82] «و أنك لا تخلي أرضك من حجة لك على خلقك ظاهر ليس بالمطاع أو خائف مغمور كيلا تبطل حججك و لا يضل أولياؤك بعد إذ هديتهم» کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۳۳۵، ح ۳.
[83] ذاریات: ۵۶.
[84] اشاره به فرمایش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حجةالوداع دارد که فرمود: «… ما من شيء يقربكم من الجنة و يباعدكم عن النار الا و قد امرتكم به و ما من شيء يقربكم من النار و يباعدكم عن الجنة الا و قد نهيتكم عنه» ر.ک: جمعی از اصحاب، اصول ستة عشر، ص ۲۳؛ برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۲۷۸؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۲/ ۷۴.
[85] برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۲۸۶؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۲/ ۱۸، ح ۱ و ۳ و ۲/ ۲۱، ح ۸؛ صدوق، محمد بن علی، خصال، ۱/ ۲۷۸؛ عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، ۱/ ۱۹۱؛ مغربی، نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، ۱/ ۲.
[86] ر.ک: مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ۲۷/ ۱۶۶.
[87] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۳۷۵، ح ۲؛ برقی، احمد بن محمد، همان، ۱/ ۹۲، ح ۴۷؛ ابنعقده، احمد بن محمد، فضائل امیرالمؤمنین، ص ۱۴۸، ح ۱۴۰؛ نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، ص ۱۲۸، ح ۲.
[88] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۸/ ۱۶۰.
[89] «فإن كان لله في الأرض حجة فالمتخلف عنك ناج و الخارج معك هالك و إن لا تكن لله حجة في الأرض فالمتخلف عنك و الخارج معك سواء» ر.ک: همان، ۱/ ۱۷۴، ح ۵.
[90] برقی، احمد بن محمد، همان، ۱/ ۹۰، ح ۳۸؛ کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر، ص ۷۴، ح ۴۷؛ خزاز، علی بن محمد، کفایة الأثر، ص ۱۵۲ و ۱۵۳؛ صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ۱/ ۵۸، ح ۲۷؛ همو، کمال الدین، ۱/ ۲۵۲، ح ۲؛ جوهری، احمد، مقتضب الاثر، ص ۱۱؛ ابنشاذان، محمد بن احمد، مائة منقبة، ص ۳۹؛ مجلسی، محمدباقر، همان، ۲۷/ ۱۶۶.
[91] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۲/ ۴۰۰، ح ۹؛ مفید، محمد بن محمد، امالی، ص ۳، ح ۲.
[92] برقی، احمد بن محمد، همان، ۱/ ۹۲ و ۹۳، ح ۴۷.
[93] همان، ۱/ ۹۲، ح ۴۵؛ صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۴۸۵، ح ۴؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۹.
[94] برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۹۳.
[95] مازندرانی، محمد بن صالح، شرح الکافي، ۱/ ۱۹۴.
[96] آل عمران: ۱۴: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ».
[97] همان: «… زُيِّنَ لِلنَّاسِ… الْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ».
[98] ابراهیم: ۳۴: «… إِنَّ الْإِنسَانَ لَظَلُومٌ».
[99] معارج: ۱۹: «… إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا».
[100] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۱۶۹، ح ۲ – ۵.
[101] همان، ۱/ ۱۶۹، ح ۲.
[102] برگرفته از استدلال هشام بن حکم در مناظره با عمرو بن عبید که به امر امام صادق علیهالسلام در محضر ایشان بازگو شده است. همان، ۱/ ۱۷۰، ح ۳؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ۱/ ۲۰۸، ح ۲۳؛ همو، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۴؛ علم الهدی، سید مرتضی، امالی، ۱/ ۱۷۶؛ ابنشهرآشوب، محمد بن علی، مناقب، ۱/ ۲۴۶ به نقل از عیون اخبار الرضا علیهالسلام و محاسن؛ طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ۲/ ۳۶۸.
[103] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۴، ح ۵.
[104] همان، ۱/ ۱۷۲، ح ۴.
[105] قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر، ۱/ ۱۹۳.
[106] صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۲۶۶.
[107] هلالی، سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس، ۲/ ۷۱۳؛ برقی، احمد بن محمد، المحاسن، ۱/ ۱۹۹؛ کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر، ص ۱۴۵ و ۱۷۸ و ۳۹۶؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۹۷، ح ۱ و ۲ و ۱/ ۱۹۸؛ ابنعقده، احمد بن محمد، فضائل امیرالمؤمنین، ص ۱۶۶؛ خزاز، علی بن محمد، کفایة الاثر، ص ۲۵۸؛ صدوق، محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه، ۲/ ۶۱۲؛ همو، خصال، ۲/ ۴۱۵ و ۶۴۳ و ۶۴۴؛ همو، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ۲/ ۲۰۷ و ۲۲۸ و ۲۷۴؛ همو، کمال الدین، ۱/ ۲۶۳؛ مفید، محمد بن محمد، الاختصاص، ص ۲۲۲ و ۲۸۳ و ۳۰۵؛ طوسی، محمد بن حسن، تهذیب الاحکام، ۶/ ۹۷؛ همو، الامالي، ص ۲۰۵ و ۲۰۶ و ۶۲۶؛ عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، ۱/ ۱۶.
[108] استرآبادی، علی، تأویل الآیات الظاهرة، ص ۵۲۶.
[109] صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۳۸۶، ح ۲ و ۱/ ۳۸۵، ح ۸ و ۱/ ۳۸۶، ح ۱۱؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۲۵۶، ح ۲؛ مفید، محمد بن محمد، همان، ص ۳۳۰.
[110] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۳۱۴؛ ابنبابویه، علی بن حسین، الامامة و التبصرة، ص ۷۸؛ صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ۱/ ۲۴.
[111] همان.
[112] همان.
[113] شهید اول، محمد، مزار، ص ۲۰۹؛ کفعمی، ابراهیم، بلد الامین، ص ۲۸۶؛ همو، مصباح، ص ۴۹۸.
[114] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۶۹، ح ۲ و ۱/ ۲۴۶، ح ۱؛ صدوق، محمد بن علی، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۲.
[115] امیرمؤمنان علیهالسلام در فرمایش خود به ابنعباس هنگام احتجاج با خوارج به این معنا اشاره فرمودند: «لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالُ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُون» ابنابیالحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغة، ۱۸/ ۷۱.
[116] نساء: ۵۹: «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ»؛ نحل: ۴۴: «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»؛ نحل: ۶۴: «وَمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ».
[117] ابنابیالحدید، عبدالحمید، همان، ۱۸/ ۷۱.
[118] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۶۹، ح ۲ و ۱/ ۲۴۶، ح ۱.
[119] بنا به شرحی که علامه مجلسی بیان کرده است؛ ر.ک: مجلسی، محمدباقر، مرآة العقول، ۳/ ۷۰.
[120] «… أقول قد عرضت لبعض أهل الأرض مصيبة ما هي في السنة و الحكم الذي ليس فيه اختلاف و ليست في القرآن أبىالله لعلمه بتلك الفتنة أن تظهر في الأرض و ليس في حكمه راد لها و مفرج عن أهلها…» کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۲۴۶، ح ۱.
[121] ممتحنه: ۴؛ احزاب: ۲۱.
[122] طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الوری، ص ۲۳۹؛ دیلمی، حسن، إرشاد القلوب، ۲/ ۳۳۴.
[123] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱۵/ ۲۷۰.
[124] طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ۱/ ۱۸۹.
[125] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۸۰، ح ۳.
[126] همان، ۱/ ۱۷۹؛ صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۴۸۷.
[127] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۸۰، ح ۱ – ۶؛ صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۴۸۷، ح ۲ – ۵؛ ابنبابویه، علی بن حسین، الامامة و التبصرة، ص ۳۰، ح ۱۳؛ صدوق، محمد بن علی، علل الشرائع، ۱/ ۱۹۶، ح ۶ و ۱۰.
[128] صفار، محمد بن حسن، همان، ۱/ ۴۸۷، ح ۲؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۸۰، ح ۳ و ۵.
[129] همان، ۱/ ۱۸۰، ح ۳؛ ابنبابویه، علی بن حسین، همان، ص ۳۰؛ صدوق، محمد بن علی، همان، ۱/ ۱۹۶، ح ۶.
[130] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۱۸۰، ح ۳؛ ابنبابویه، علی بن حسین، همان، ص ۳؛ نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، ص ۱۴۰؛ صدوق، محمد بن علی، همان، ۱/ ۱۹۶.
[131] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۸، ح ۳؛ طبری آملی، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الامامة، ص ۴۳۴.
[132] طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ۱/ ۱۹۰.
[133] همان، ۱/ ۱۸۹.
[134] طوسی، محمد بن حسن، الغیبة، ص ۲۸۶.
[135] در برخی روایات، آمده است که امام زینالعابدین علیهالسلام جهت تأسی به عبادات امیرمؤمنان، به کتاب علی علیهالسلام مراجعه کرده و در آن نظر میافکندند؛ ر.ک: حلی، حسن بن یوسف، کشف الیقین، ص ۱۸۸.
[136] «قال أبو عبد الله علیهالسلام: الْحُجَّةُ قَبْلَ الْخَلْقِ وَ مَعَ الْخَلْقِ وَ بَعْدَ الْخَلْق» کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۷، ح ۴؛ صدوق، محمد بن علی، كمال الدين، ص ۲۲۱، ح ۵؛ صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۴۸۷، ح ۱؛ ابنبابویه، علی بن حسین، الامامة و التبصرة، ص ۱۳۵، ح ۱۴۹؛ مفید، محمد بن محمد، الاختصاص، ص ۳: به صورت مرسل و بدون «بعد الخلق».
[137] کلینی، محمد بن یعقوب، همان، ۱/ ۱۷۹، ح ۸.
[138] این تعریف برگرفته از مجموعه روایاتی است که بیان مسائلی مانند حلال و حرام را برای امامان، غیرالزامی دانستهاند.
[139] صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ۱/ ۳۸.
[140] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ۱/ ۲۱۰، ح ۸ و ۹، بَابُ أَنَّ أَهْلَ الذِّكْرِ الَّذِينَ أَمَرَ اللَّهُ الْخَلْقَ بِسُؤَالِهِمْ هُمُ الْأَئِمَّةُ علیهمالسلام.
[141] مفید، محمد بن محمد، الاختصاص، ص ۸۷.
[142] صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ۲/ ۴۸۴؛ طوسی، محمد بن حسن، الغیبة، ص ۲۹۱؛ طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری، ص ۴۵۲؛ طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ۲/ ۴۷۰.
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

